متواتر بود . مزاج هوا از جادّهء اعتدال منحرف و به برودت مايل گشته ، كرهء زمهرير « 1 » محيط مركز خاك گرديد « 2 » ، قرص آفتاب در چاه مغرب از كمال افسردگى منجمد و كرهء نار از نهايت دمسردى صورت سورت و معنى « 3 » خاصيت از دست داده ، ( 119 ب ) برودت مىافزود « 4 » . با وجود شدّت سرما و وزيدن بادهاى عنيف روزى نبود كه سوارى و شكار شاهزاده در عقدهء تأخير و حيّز تعويق افتد « 5 » و آنا فّآنا نحوست وقت به يكى از آحاد الناس تأثير مىكرد « 6 » ، به نوعى كه در آن صحراى وسيع همهروزه بدون سبب و علّتى « 7 » اسب و سوار در رودخانه مىغلتيد و با وفور آب و طغيان رودخانه و عمق آن بيرون آمدن اسب و سوار به آسانى « 8 » ممتنع و قريب به هلاكت مىرسيدند .
از نوادر اتّفاقات ، يك نفر يساول سركار « 9 » سر در عقب شكارى گذاشته ، چون نزديك رسيد ، به طمع گرفتن « 10 » از اسب پياده شده از قضا قبضهء شمشير او بر دم اسب پيچيده « 11 » ، تيغ از غلاف درآمد « 12 » و به پاى اسب رسيده ، رم كرد و هرچه شمشير به پاى اسب مىخورد ، بيشتر رم مىكرد « 13 » ، و لگد مىانداخت و پا و پى اسب بريده مىشد . تا اينكه در مقابل شاهزاده رسيد « 14 » ، اسب لگدى پراند و شمشير چنان به پاى اسب آمده كه مجرد قلم ساخت و اسب به سر غلتيد . ازين قبيل سوانح عبرت افزا بسيار رو داد و اسب بسيار در آب و كوه سقط گرديد و ليكن اذيّتى به نفوس مردم نرسيده ، « 15 » اين از مساعدت اقبال شاهزادهء بىهمال بود .
چون تطاول سرما و لشكر دى از حد گذشت و در مملكت طبايع « 16 » پراستيلا يافتند ،
هامش
( 1 ) . ملك : زمهر .
( 2 ) . مج : محيط بسيط خاك گشته .
( 3 ) . مج : « و معنى » ندارد .
( 4 ) . مج : مبرد گرديد .
( 5 ) . مج : شاهزاده كامكار در حيّز تأخير و عقدهء تعويق افتاده باشد .
( 6 ) . مج : وقت شامل حال يكى از آحاد الناس مىگرديد .
( 7 ) . مج : بدون سببى و موانعى .
( 8 ) . مج : به سهولت .
( 9 ) . ملك : « سر » ندارد . ( به جاى آن ، جاى خالى وجود دارد )
( 10 ) . مج : چون نزديك به شكار رسيد به طمع دست آوردن .
( 11 ) . مج : بند شده .
( 12 ) . مج : درآمده .
( 13 ) . مج : مىرسيد اسب بيشتر مىرميد .
( 14 ) . مج : رسيده .
( 15 ) . مج : نرسيد .
( 16 ) . مج : مزاج .