تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
پيامبر ( ص ) را ديدم كه طشتى از خون مقابلش نهاده بود و ميان آن طشت پَرى بود . ياران عمر سعد را يك به يك نزد آن حضرت مىآوردند و او با آن پر بر چشمانشان مىكشيد . چون مرا نزد آن حضرت بردند گفتم : يا رسول اللّه ، به خدا سوگند كه من هيچ شمشير و نيزه‌اى نزده‌ام و تيرى نينداخته‌ام . فرمود : آيا سياهى لشكر دشمنان ما نشدى و شمار آنها را زياد نكردى ؟ سپس دو انگشت سبابه و ميانىاش را در خون فرو برد و به چشمان من اشاره كرد ، چون از خواب بيدار شدم چشمانم را نابينا يافتم . « 1 » حسن بصرى گويد : پيرمردى در مجلس ما شركت مىكرد كه بوى قطران مىداد . وقتى در اين باره از او پرسيدم گفت : من با كسانى كه آب را بر روى حسين بستند همراه بودم . در خواب ديدم كه گويى قيامت به پا شده است و احساس تشنگى فراوانى به من دست داد و آب خواستم . در اين هنگام پيامبر ( ص ) ، على ، فاطمه ، حسن و حسين را ديدم كه در كنار حوض كوثر بودند . از رسول خدا آب طلبيدم و حضرت فرمود : آبش بدهيد . اما هيچ كس به من آب نداد ، بار دوم فرمود و باز هم كسى به من آب نداد . وقتى بار سوم سخنش را تكرار كرد ، گفتند : يا رسول اللّه او از كسانى است كه آب را بر روى حسين بسته است . حضرت فرمود : به او قطران بنوشانيد . وقتى بيدار شدم بولم به قطران تبديل شده بود و غذايى كه مىخورم از آن بوى قطران به مشامم مىرسد . لب به هر نوشيدنىاى كه مىزنم در دهانم به قطران تبديل مىگردد . « 2 » عمارة بن عمير گويد : وقتى سر عبيداللّه زياد و يارانش را به كوفه آوردند ، آنها را در حياط مسجد روى هم ريختند . چون در آنجا رفتم ، شنيدم كه مردم مىگويند : آمد ، آمد و در اين هنگام مارى را ديدم كه آمد و از همهء سرها گذشت تا اين كه وارد سوراخ بينى عبيداللّه شد . لحظهء كوتاهى ماند و سپس بيرون آمد و رفت تا ناپديد شد . باز مردم گفتند : آمد ! آمد ! و مار اين كار را دو يا سه بار تكرار كرد . ابن‌طفيل گويد : سر هفت تن از فرماندهان بنى اميه را بريدم ؛ و روى سر عبيداللّه و حصين بن نمير پارچه‌اى انداخته بوديم . وقتى آن را برداشتيم ، ديديم مارى درون كلهء
هامش
( 1 ) - ر . ك . مناقب اميرالمؤمنين ، حديث 460 ، ص 405 . ( 2 ) - مقتل خوارزمى ، ج 2 ، ص 103 .
سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 291 | غلامحسين جمشيد نژاد اول / الشيخ محمد باقر المحمودي / عبدالحسين بينش