از امام باقر ( ع ) روايت شده است كه چون اهلبيت به مدينه رسيدند ، زنى از دختران عبدالمطلب با موى پريشان بيرون آمد و در حالى كه آستينش را روى سر نهاده بود اين شعر را مىخواند :
ماذا تَقُولُونَ انْ قالَ النَّبِىُّ لَكُمْ * ماذا فَعَلْتُم وَ أَنْتُم آخِرَ الْامَمِ
بِعِتْرتِى وَ بِاهْلِى بَعْدَ مُفْتَقَدِى * مِنْهُمْ أُسارى وَ قَتْلى ضُرِّجُوا بِدَمِ
ما كانَ هذا جَزائِى إِذْ نَصَحْتُ لَكُمْ * أَنْ تَخْلُفُونِى بِسُوءٍ فِى ذَوِى رَحِمِ « 1 »
مكافات عمل
در پايان ، آن دسته از كيفرهايى را يادآور مىشويم كه خداوند بزرگ در همين دنيا و به انتقام خون امام حسين ( ع ) به قاتلان آن حضرت و نيز آنهايى كه سياهى لشكر دشمنان و قاتلانش شدند ، داده است .
يكى از موالى بنىسلامه گفته است : شبى بر سر كشتزارمان در نهرين سرگرم گفت و گو بوديم و از اين بحث مىكرديم كه هيچ يك از كسانى كه به قتل حسين كمك كردند از دنيا نرفتند مگر آن كه به مصيبتى دچار شدند . مردى از قبيله طى كه همراه ما بود گفت : من از كسانىام كه در قتل حسين شركت داشتهاند و جز خير چيزى به من نرسيده است .
در اين هنگام چراغ خاموش شد و آن مرد طائى برخاست تا آن را اصلاح كند كه آتش به انگشت سبابهاش آويزان شد . او به سوى فرات دويد و خود را درون آب افكند ، ما نيز در پى او رفتيم و ديديم كه هرگاه در آب فرو مىرفت آتش جدا مىشد و روى آب مىماند ، و هرگاه كه بيرون مىآمد به بدنش مىچسبيد تا سرانجام او را كشت . « 2 »
سدّى گفته است : براى فروش پارچه به كربلا رفتم . پيرمردى از قبيله طى براى ما شام
هامش
( 1 ) - آنگاه كه پيامبر خدا از شما بپرسد : شما كه آخرين امت بوديد . با خاندان و اهلبيت من پس از من چگونه رفتار كرديد ؟ شمارى را به اسارت برديد و شمارى ديگر را در خون غلتان كرديد . اين مزد خير خواهى و پيامبرى من نبود ، كه با فرزندانم چنين بد رفتارى كنيد !
( 2 ) - ترجمة الامام الحسين ( ع ) ، ابن عساكر ، 252 ؛ نيز ر . ك . المحاسن و المساوى ، ذيل عنوان « مساوى قتلة الحسين بن على ( ع ) » ، ص 68 .