خواندهاى ؟ در اين هنگام مرد شامى دستانش را به آسمان بلند كرد و سه بار گفت :
پروردگارا من به پيشگاه تو توبه مىكنم . پروردگارا من از دشمنى با آل محمد و دوستى با قاتلان خاندان محمد توبه مىكنم . تا عمر داشتهام پيوسته قرآن خواندهام ولى تا به امروز از آن هيچ ندانستهام .
سهل بن سعد ساعدى گويد : آهنگ رفتن به بيت المقدس كردم . در راه ، چون به شام رسيدم ، شهرى ديدم پر از نهرهاى آب ، با درختان فراوان . بر در و ديوار شهر پردههاى ديبا آويخته بودند و شادمانى مىكردند . زنان دف و طبل مىزدند و بازى مىكردند . با خود گفتم : شايد مردم شام عيدى دارند كه ما نمىدانيم . گروهى را سرگرم گفت و گو ديدم . از آنان پرسيدم : آقايان ! آيا در شام عيد است و ما نمىدانيم ؟ گفتند : پيرمرد ، غريب مىنمايى ! گفتم : من سهل بن سعد ساعدىام ، رسول خدا را ديدهام و سينهاى پر از حديث وى دارم . گفتند : در شگفتيم كه چرا آسمان خون نمىبارد و زمين ساكنانش را فرو نمىبلعد ؟ گفتم : چرا ؟ گفتند : سر حسين ، فرزند رسول خدا ( ص ) را از عراق به شام فرستادهاند و هم اينك مىرسد . گفتم : شگفتا ! سر حسين را هديه مىآورند و مردم شادى مىكنند ؟ از كدام دروازه وارد مىشوند ؟ آنان به دروازه موسوم به « ساعات » اشاره كردند . سوى دروازه حركت كردم . آنجا بودم كه ديدم بيرقها يكى پس از ديگرى مىآيند . مردى را ديدم كه سرى را بر نيزه داشت كه سيمايش بسيار به رسول خدا ( ص ) مىمانست ، و زنانى را ديدم كه بر شتران برهنه سوارند . نزد يكى از آن زنان رفتم و گفتم :
دختركم شما كيستى ؟ گفت : سكينه ، دختر حسين . گفتم : آيا از من كارى ساخته است ؟
من سهل بن سعد هستم كه جدت را ديدهام و سخن او را شنيدهام . گفت : اى سهل ، به آن كسى كه سر را مىبرد بگو كه آن را جلوتر از ما حركت دهد تا مردم سرگرم نگاه آن شوند و به ما ننگرند كه ما حرم رسول خداييم .
من نزد كسى كه سر را داشت رفتم و گفتم : مىشود چهار صد دينار از من بگيرى و نيازم را برآورده سازى ؟ گفت چه نيازى ؟ گفتم : سر را پيشاپيش اهل حرم ببرى . او چنين كرد و من نيز آنچه را وعده كرده بودم پرداختم . سپس سر را درون ظرفى نهادند و نزد يزيد بردند من نيز با آنان وارد شدم . يزيد بر تخت نشسته بود و تاجى از دُرّ و ياقوت بر سر داشت و بسيارى از بزرگان قريش برگردش نشسته بودند . دارندهء سر وارد شد و به
سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 268
مساهمون: غلامحسين جمشيد نژاد اول
ص٢٦٨