والاتر است . »
عمر سعد با شنيدن اين شعر گفت : گواهى مىدهم كه تو ديوانهاى و هرگز سالم نخواهى شد . او را نزد من بياوريد . چون آوردند با چوبدستى او را عقب زد و گفت : « اى ديوانه ، چرا اين سخنان را بر زبان مىرانى ؟ به خدا سوگند كه اگر ابن زياد بشنود گردنت را مىزند ! » « 1 »
ابوالفرج به نقل از حميد بن مسلم گويد : پس از آن كه فرزندان ، برادران ، برادرزادگان و عموزادگان حسين عليه السلام كشته شدند ، خود به جنگ پرداخت . در اين هنگام هيچيك از يارانش زنده نبودند . زرعة بن شريك ملعون حمله كرد و ضربتى به شانهء راست آن حضرت زد كه بر زمين افتاد . پس از آن ابوالجنوب ، زياد بن عبدالرحمن جعفى ؛ قشعم ؛ صالح بن وهب يزنى و خولىِّ بن يزيد هر كدام با زدن ضربتى در قتل وى شركت جستند ؛ و سرانجام سنان بن انس نخعى پايين آمد و سرش را از بدن جدا كرد .
گفته شده است كسى كه سر امام حسين عليه السلام را بريد شمر بن ذىالجوشن ضبابى ملعون بود ؛ و خولى بن يزيد آن سر مبارك را نزد عبيدالله برد . « 2 »
شيخ صدوق گويد : دشمنان خدا ، سنان بن انس ايادى و شمر بن ذىالجوشن ، با شمارى ديگر از مردان شامى رفتند تا نزد سر امام حسين عليه السلام ايستادند و به يكديگر مىگفتند : منتظر چه هستيد ؟ او را راحت كنيد . آنگاه سنان بن انس ملعون پياده شد و محاسن حسين عليه السلام را گرفت و با شمشير بر حلقوم وى مىزد و مىگفت : « به خدا سوگند ، مىدانم تو فرزند پيامبر خدايى و پدر و مادرت از همه بهترند ، اما سرت را مىبرم » . « 3 »
ابن سعد - در طبقات - به نقل يكى از بزرگان قبيله نَخَعْ گويد : روزى حجاج بن يوسف گفت : هر كس مصيبتى دارد برخيزد و بازگو كند . كسانى برخاستند و مصيبتشان را گفتند . آنگاه سنان بن انس برخاست و گفت : من قاتل حسينم . حجاج گفت : مصيبت نيكويى است . سپس سنان به خانه رفت و زبانش بند آمد و عقل او زايل گرديد و همان
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى .
( 2 ) - مقاتل الطالبيين ، ص 118 .
( 3 ) - امالى صدوق ، ص 77 .