بريزيد ؛ و به اين اندازه هم راضى نخواهد شد تا آن كه عذابى دردناك را نيز بر شما فروفرستد . »
بعدها عبدالله بن عمار - از حاضران در كربلا - را به خاطر شركت در قتل حسين عليه السلام سرزنش كردند و او در پاسخ گفت : من نسبت به بنىهاشم احسان كردهام . گفتند : چه احسانى ؟ گفت : با نيزه به حسين عليه السلام حملهور شدم ، اما چون به او رسيدم در حالىكه مىتوانستم او را بزنم ، چنين نكردم و بازگشتم و اندكى دور تر ايستادم و با خودم گفتم : من چرا بايد حسين را بكشم ، ديگران هستند كه اين كار را بكنند .
در اين هنگام ، نيروهاى پياده از چپ و راست به وى حملهور شدند ؛ و آن حضرت با آنها مقابله كرد و فراريشان داد . اين در حالى بود كه پيراهنى از خز به تن داشت و عمامه بسته بود . بارقى گويد : به خدا سوگند من هيچ شكست خوردهاى را نديدم كه فرزندان ، ياران و خاندانش كشته شده باشند و مانند او آرام و استوار باشد . به خدا سوگند ، هيچ كس را ، نه پيش از او و نه پس از او ، چنين شجاع و پيشگام نديدهام .
سربازان پياده مانند گله بز كه شير به آنها حمله كرده باشد ، از برابرش مىگريختند .
در همين حال عمر سعد سوى وى آمد . خواهرش ، زينب دختر فاطمه ، نيز از خيمه بيرون آمد و مىگفت : « اى كاش آسمان بر سرِ زمين خراب مىشد . » سپس نزد عمر سعد رفت و گفت : « اى عمر سعد ، آيا ابوعبدالله را مىكشند و تو نگاه مىكنى ؟ » با شنيدن اين سخن اشك عمر سعد جارى شد ، و چهره از زينب برگرداند ! « 1 »
حسين بن عقبه مرادى گويد : « حسين مدت زيادى از روز را روى زمين افتاده بود و اگر مردم مىخواستند مىتوانستند او را بكشند ، ولى آنها يكديگر را جلو مىانداختند و هر گروهى دوست داشت كه گروه ديگر كار را تمام كند . ناگاه شمر فرياد زد : واى بر شما منتظر چه هستيد ؟ مادر به عزايتان بنشيند . بكشيدش !
سپاه از همه سو به سيدالشهدا حملهور شد ، زرعة بن شريك تميمى ضربتى به دست آن حضرت و ضربتى به گردن وى نواخت . سپس همه بازگشتند و آن حضرت برمىخاست و
هامش
( 1 ) - ر . ك . الارشاد ، ص 242 ؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 232 .