در روايت ابومخنف آمده است كه شمر بن ذىالجوشن با ده تن ديگر از اوباش كوفه سوى خيمهاى كه بار و بنه و خانوادهء حسين عليه السلام در آن بود رفت . امام عليه السلام به طرف شمر رفت ، اما اوباش ميان او و خيمهگاه حايل شدند . حضرت فرمود : « واى بر شما اگر دين نداريد و از روز رستاخيز نمىترسيد ، در دنيايتان آزاده و باشرف باشيد . اراذل و اوباش را از خيمه و خانوادهام بازداريد ! »
شمر گفت : « اى پسر فاطمه ! اين حرف توست و پذيرفتيم » ؛ و نزد اوباش رفت ، كه از جمله آنها ابوالجنوب - عبدالرحمن جعفى - ، قشعم بن عمرو بن يزيد جعفى ، صالح بن وهب يزنى ، انس نخعى و خولى بن يزيد اصبحى بودند و آنان را ترغيب كرد كه به امام عليه السلام حمله كنند . ابوالجنوب غرق در سلاح بود . چون شمر بر وى گذشت گفت : به او حمله كن . گفت : چرا خودت حمله نمىكنى ؟ گفت : اين حرف را به من مىزنى ؟ گفت : تو چرا به من مىگويى ؟ ؛ و يكديگر را به باد دشنام گرفتند . ابوالجنوب كه مردى شجاع بود گفت : « به خدا سوگند ، مىخواهم اين نيزه را در چشم تو فرو كنم و تكان بدهم . » شمر از او دور شد و گفت : اگر مىتوانستم به تو زيانى برسانم قطعا چنين مىكردم !
پس از آن شمر با چند تن ديگر از اوباش سوى حسين عليه السلام رفتند . امام عليه السلام به آنها حمله مىكرد و آنها مىگريختند ، ولى سرانجام وى را بهطور كامل در حلقه محاصره انداختند .
حميد بن مسلم گويد : امام حسين عليه السلام در آن روز جُبّهاى خز به تن داشت ، بر سرش عمامه بسته و با وسمه خضاب كرده بود . او پاى پياده همانند قهرمانى شجاع مىجنگيد ، در برابر تيرها از خود دفاع مىنمود و از آسيبگاههاى دشمن براى ضربه زدن استفاده مىكرد . پيش از آن كه به شهادت برسد ، به دشمن حمله مىكرد و چنين مىفرمود : « آيا بر كشتن من اصرار مىورزيد ؟ به خدا سوگند ، پس از كشتن من كشتن همه بندگان پرهيزگار خداوند براى شما آسان خواهد بود . من از خداى خويش اميدوارم كه در برابر آسان گرفتن قتل من ، مرا گرامى بدارد و از جايى كه فكرش را هم نمىكنيد از شما انتقام بگيرد .
به خدا سوگند ، چنانچه مرا بكشيد شما را به جان هم مىاندازد تا خون يكديگر را
سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 213
مساهمون: غلامحسين جمشيد نژاد اول
ص٢١٣