تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
وى از كسانى بود كه همراه عمر سعد به جنگ امام حسين عليه السلام آمده بود ، اما چون ديد كه شرايط آن حضرت را نپذيرفتند ، نزد ايشان رفت و پيكار كرد تا كشته شد . اما عمر بن خالد صيداوى و جابر بن حارث سلمانى و سعد ، غلام عمر بن خالد و مجمع بن عبدالله عائذى از كسانى بودند كه در ساعت‌هاى آغازين جنگ به ميدان رفتند و شمشير كشيدند و خود را به قلب دشمن زدند . دشمن آنان را به محاصره درآورد و نزديك بود كه ارتباط آنها را با يارانشان قطع كند . اما عباس بن على عليه السلام حمله كرد و آنان را نجات داد . اينان زخمى بازگشتند ولى بار ديگر كه دشمن را نزديك ديدند ، با شمشير حمله بردند و آنقدر پيكار كردند تا همگى با هم و در يك‌جا كشته‌شدند .

فرار ضحاك مشرقى

ضحاك مشرقى گويد : چون همهء ياران حسين عليه السلام كشته شدند و او و خاندانش تنها شدند و جز سويد بن عمرو بن ابى مطاع خثعمى و بشير بن عمرو حضرمى كسى با وى نماند ، نزد آن حضرت رفتم و گفتم : اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله ، به ياد داريد كه من با شما شرط كرده‌ام تا هنگامى كه رزمنده‌اى همراهت باشد ، در ركاب شما بجنگم و آنگاه كه رزمنده‌اى نبود ، اجازه دارم كه برگردم و شما پذيرفتيد . امام حسين عليه السلام گفت : « راست مىگويى ، ولى آيا مىتوانى ( از بين اين سپاه ) فرار كنى ؟ اگر توانستى ، آزادى ! » چون پيش از آن ، ديدم كه اسب‌هاى ياران ما را يكى پس از ديگرى پى مىكنند ، من اسبم را در يكى از چادرهاى ميانى اردوگاه جاى دادم و پياده مىجنگيدم . آن روز من دو تن از سپاه دشمن را كشتم و دست يك تن را قطع كردم . امام عليه السلام بارها به من گفت : ( اميدوارم ) فلج نشوى و خداوند دست تو را قطع نكند ، خداوند همان پاداشى را به تو دهد كه به خاندان پيامبر مىدهد ! هنگامى كه حسين عليه السلام به من اجازه داد ، اسب را از چادر بيرون آوردم و بر آن سوار
هامش
پروردگارا من ياور حسينم و ابن سعد را ترك گفته از او بيزارى مىجويم .