تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢

توبه حُرّ

ابومخنف گويد : حر بن يزيد پس از آن كه دانست عمر سعد آهنگ جنگ دارد رو به او كرد و گفت : خدا تو را اصلاح كند ، آيا سر جنگ با اين مرد را دارى ؟ « 1 » گفت : آرى به خدا ، پيكارى كه ساده‌ترينش افتادن سرها و قطع دست‌هاست ! گفت : آيا به هيچ كدام از پيشنهادهايى كه داد راضى نيستيد ؟ گفت : به خدا سوگند ، اگر كار با من بود ، مىپذيرفتم ولى چه كنم كه اميرت رضايت نمىدهد ! در اين هنگام ، حر همراه غلامش به نام قرة بن قيس از مردم كناره گرفت ؛ و رو به او كرد و گفت : اى قره ، آيا امروز اسبت را آب داده‌اى ؟ گفت : نه . گفت نمىخواهى كه آبش بدهى ؟ گفت : هم اينك مىروم و آبش مىدهم . غلام گويد : من از جايى كه حر بود ، دور شدم ؛ و اگر مىگفت كه آهنگ پيوستن به حسين عليه السلام را دارد با او مىرفتم . حر اندك اندك خود را به حسين عليه السلام نزديك ساخت . يكى از بستگانش به نام مهاجربن اوس به او گفت : پسر يزيد ، مىخواهى چه كنى ؟ آيا قصد حمله دارى ؟ وى كه لرزه بر اندامش افتاده بود خاموش ماند . مهاجر گفت : اى پسر يزيد ، به خدا كه رفتارت مشكوك است ، به خدا ، هرگز تو را چنين نديده‌ام و اگر شجاع‌ترين مرد كوفه را از من سراغ بگيرند ، تو را معرفى خواهم كرد . اين چه رفتارى است كه از تو مىبينم ؟ حر گفت : به خدا سوگند خود را ميان بهشت و دوزخ مخيّر مىبينم ؛ و به خدا سوگند كه چيزى را جز بهشت برنمىگزينم ، گر چه پاره پاره و آتش زده شوم . سپس اسبش را هى زد و به حسين عليه السلام پيوست و گفت : جانم فدايت ، اى فرزند پيامبر ! من همان كسىام كه مانع بازگشت شما شدم و شما را به اين راه كشاندم و در اين مكان فرود آوردم . به خداى يگانه سوگند ! هرگز گمان نمىكردم اين مردم پيشنهادهايتان را نپذيرند ؛ و شما را در چنين وضعيتى قرار دهند . با خودم گفتم ، چه اشكالى دارد ، برخى از دستورهاى اينان را اجرا
هامش
( 1 ) - ر . ك . طبقات ابن سعد ، ج 9 ، ص 58 / ب .