سپس به يارانش گفت : « هر كه از شما دوست دارد از من پيروى كند ، پيروى كند و گرنه اين آخرين ديدار است ؛ » و ادامه داد : « من حديثى براى شما نقل مىكنم . به شهر « بَلَنْجَر » « 1 » رفتيم و به يارى خدا آنجا را گشوديم و غنايمى به دست آورديم . در اين هنگام سلمان گفت : آيا از فتحى كه خدا نصيبتان كرده است و غنايمى كه به دست آوردهايد ، شادمانيد ؟ گفتيم : بلى . گفت : هرگاه جوانان خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را يافتيد ، با پيكار در ركاب ايشان از اين همه غنيمت كه به دست آوردهايد ، خوشحالتر باشيد . . . خداحافظ . » زهير پس از آن همواره پيشگام جماعت بود ، تا به شهادت رسيد . « 2 »
اعزام عبداللَّه بن يقطر
به گزارش بلاذرى « 3 » امام حسين عليه السلام پيش از آگاهى از شهادت مسلم برادر رضاعىاش عبداللَّه بن يقطر را سوى وى فرستاد . امّا حصين بن نمير اورا گرفت و نزد ابن زياد فرستاد .
او دستور داد تا وى را بالاى كاخ ببرند تا به حسين عليه السلام و پدرش ناسزا بگويد و ايشان را به دروغگويى متّهم سازد . عبداللَّه بالاى كاخ رفت و گفت : « اى مردم ! من پيك حسين ، فرزند دختر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سوى شمايم . او مرا فرستاده است كه يارى اش كنيد و به زيان پسر مرجانه يعنى زنازاده پسر زنازادهء ملعون به او كمك دهيد . » عبيداللَّه دستور داد تا او را از بالاى كاخ بر زمين انداختند . استخوانهايش شكست ، ولى او هنوز نيمه جانى داشت .
مردى آمد و سرش را بريد و چون گفتند : « واى بر تو ! چه كارى بود كه كردى ؟ » گفت :
« خواستم راحتش كنم ! »
به نظر مىرسد كه گرفتارشدن عبداللَّه بن يقطر به دست حصين اشتباه باشد ، زيرا ابنزياد حصين را بعد از ورود خود به كوفه به مراقبت گماشته بود ، در حالى كه از گزارش
هامش
( 1 ) - شهرى است در سرزمين خزر پشت باب الابواب . ( معجم البلدان ، 1 / 489 ) . فتح بلنجر در دورهء خلافت عثمان درسال 32 هجرى بود و حضرت سلمان فارسى هم در آن شركت داشت . ( الطّبقات الكبرى ، 4 / 92 ) .
( 2 ) - تاريخ طبرى ، 3 / 352 ، 5 / 396 ؛ مقتل الحسين ( ع ) ، 1 / 225 ؛ الطّبقات الكبرى ، 4 / 92 .
( 3 ) - أنساب الأشراف ، 3 / 168 .