تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسناد ومكاتبات سياسى ايران ( از سال 1038 تا 1105 ق ) ( فارسي ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
خان زنگنه منتقل شد . » بارى شيخعلى خان زنگنه به جاى ميرزا مهدى سمت وزارت و لقب اعتماد الدوله يافت . وى پسر شاه على بيك زنگنه است كه سمت ميرآخورى در دربار صفوى داشت . تولد شيخعلى خان در سال 1020 روى داده و مرگش در سال 1101 ه . ق يعنى در هنگام مرگ بالغ بر هشتاد سال داشته و بيست و يك سال آخر عمر را در منصب وزارت به سر برده است . اما وى حقا شايستهء چنين لقب و چنان سمتى بود . مردى بود با كفايت و خدا ترس و مردم دوست . سالهاى دراز در سمت وزارت چنان رفتار كرد كه شاه و گدا از او خشنود بودند و نظمى به كمال در كشور ايجاد نمود . وى علما و فضلا را گرامى مىداشت و شبها با لباس مبدل در محلات شهر گردش مىكرد و از اوضاع مملكت باخبر مىشد . تنگدستان و بيچارگان را بخشش فراوان مىكرد و طلاب علوم را به لطف و مرحمت مىنواخت . در طى هفت سال كه شاه دچار درد پا و نقرس بود و از حرمسرا كمتر بيرون مىآمد ، شيخعلى خان بود كه مستقلا به كارها مىپرداخت . با اين حال ، شاه سليمان كه هميشه مست و مخمور بود ، در مجالس شراب ، بد و اهانتها مىكرد ، شراب به سر و روى و لباس او مىپاشيد . او را مىزد و مجبور مىكرد كه شراب بخورد . يك بار صريحا به دو گفت نمىتوانم ديگر تحمل كنم كه ما مست و خراب باشيم و تو هوشيار . حشر و نشر مستان و مخموران با هوشياران و خويشتنداران لطفى ندارد . اگر مايلى با ما باشى بايد تو نيز شراب بنوشى . شيخعلى خان به پاى شاه افتاد و باز بهانه‌هاى شرعى آورد . شاه گفت نمىخواهم شراب بخورى . كوكنار بنوش . كوكنار دم كردهء شيرهء خشخاش است و مرد افكن‌تر از شراب . شيخعلى خان به ناچار جامى چند كوكنار نوشيد و چون نعش بر زمين افتاد . شاه صفوى و همراهان و خاصانش كه همگى مثل هر شب مست مست بودند ، دو ساعت تمام بر آن بخت برگشته مىخنديدند و تمسخر مىكردند . يك بار پس از اين اهانتها ، شيخعلى خان از كار كناره گيرى كرد و در به روى خود بست و چهارده ماه بر سر كار نيامد و شاه هم كسى را به جاى او ننشاند . تا اين كه براى جلوگيرى از يك حكم جابرانهء شاه ، ( و ظاهرا همان داستان چنگى ) وساطت كرد و شاه وساطت او را پذيرفت و در عوض بار ديگر منصب وزارت را به دو تكليف نمود و او ناگزير بار ديگر با عنوان اعتماد الدوله بر مسند وزارت عظمى نشست و تا پايان عمر درين سمت بود . شاردن كه اين صدر اعظم مقتدر و با كفايت را ديده و با او به گفتگو پرداخته در باب وى مىنويسد :