وقتى در عالم مستى بر چنگ نواز خويش خشم گرفت كه خوب و به اسلوب نمىنوازد . نصر الله بيك محبوب خويش را گفت كه دستهاى او را قطع كن . اين گفت و به خواب خوش فرو رفت . نصر الله بيك كه چندان مست نبود ، چنگ زن را سخت ملامت كرد . ولى چون او را مستحق چنين مجازات شديدى نمىدانست ، به تصور اين كه شاه در عالم مستى دستورى داده ، از بريدن دست وى خوددارى كرد . ساعتى بعد شاه بيدار شد و ديد كه چنگى همچنان مىنوازد . خشمى فراوان سراپاى او را فرا گرفت . خوانسالار را فرمود كه دست هر دو ، چنگى و نصر الله بيك را قطع كند . خوانسالار بيچاره به پاى شاه افتاد كه ازين خيال درگذرد . شاه سليمان سربازان را فرا خواند و دستور داد كه دست هر سه را قطع كنند و اگر شيخعلى خان وزير نرسيده و پا در ميانى نكرده بود ، دست هر سه بريده مىشد .
مىخوارگى او حد و مرزى نداشت . شاردن مىنويسد كه تاب و تحمل اين پادشاه را در نوشيدن نمىتوان باور كرد . در سويس و آلمان كسى پيدا نمىشود كه با او رقابت كند و در جاى ديگر مىنويسد : شاه تقريبا هميشه مست است و با با اين حال چندان مستبد است كه هر فرمانى مىدهد ، ولو در خواب ، بايد اجرا شود .
چنين مرد مىخوارهء زنبارهاى مسلما به كار مملكت نمىتوانست برسد .
سهل است كه قادر بر خروج از حرمسرا هم نبود . بنا بر اين جاى تعجب نيست اگر مورخى چون خاتون آبادى ، با شادى تمام ، اين نكته را در حوادث سال 1098 در تاريخ خود يادآورى كند كه « سوارى نواب اشرف بعد ازين كه قريب به يك سال و نيم متوارى شده بودند در روز سه شنبه و چهارشنبه سوم و چهارم شوال هذه السنه . روز سه شنبه به خانهء مريم بيگم و روز دويم به چهارباغ ! » . مريم بيگم خواهر وى بود .
با اين حال ، گاهگاه شاه سليمان به ياد عدالت و اجراى احكام مىافتاد .
وقتى يكى از اعيان شب هنگام ، دير وقت ، مست و خراب ، در حومهء ارمنى نشين جلفا ، به اصفهان باز مىگشت . در بين راه ، با يكى از همراهان خويش به كشمكش و زد و خورد پرداخت و درين گير و دار وى را به ضرب خنجر كشت . طبق مرسوم ، قاتل را به دست خاندان مقتول ( اولياء دم ) دادند تا اگر خواهند قصاص كنند .
اسناد ومكاتبات سياسى ايران ( از سال 1038 تا 1105 ق ) ( فارسي ) — صفحة 229
مساهمون: عبد الحسين نوائى
ص٢٢٩