تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسناد ومكاتبات سياسى ايران ( از سال 1038 تا 1105 ق ) ( فارسي ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
نصرت بدين صوب در حركت مىآمد تيره روزان بست را كه كوكب اقبالشان از ظلمات جهل مركب در محاق بود ، به محض رضا جويى خالق و رفاه حال خلايق ، از زور بازوى شوكت و چيره دستى جنود فتح و نصرت آگاهى فرموديم و آن گروه خذلان پژوه متانت حصار و رصانت ديوار را پردهء ديدهء آگاهى و قفل زبان عجز اندوزى و عذر خواهى خود ساخته فرمان واجب الاذعان را تلقى به قبول ننمودند . تا آن كه به مقتضاى نواميس سلطنت عظمى و خلافت كبرى جمعى از جنود مسعود را به هدم آن بنيان و افناء و اعدام آن گمگشتگان تيه غوايت و عصيان نامزد فرموديم و چنانچه حامل حكم و الا و فرمان معلى كه يكى از محصورين و مقهورين است مشروحا تقرير مىنمايد ابواب آن حصار تو بر تو ، به مقاليد سيوف درخشان سپاه جنگجو ، باز و دست تسلط لشكر قيامت اثر بر آن قوم بىپا و سر دراز گرديده بنيان وجود صغير و كبير و جوان و پير ازين سيل بىامان ويران و كاخ جرأت و جسارت پردلان آن فوج با خاك يكسان شد و چون اخبار و انذار شيوهء اين دودمان و الا و سلسلهء معلى است اقتفاء بآثار اسلافنا الكرام بر ذمت همت عين فرض و فرض عين مىدانيم كه آن ايالت پناه را نيز از كيفيت تسلط قوت قاهره و چيره دستى اقبال زاهره آگاهى فرماييم كه اگر گوش هوش به اصغاى فرمان واجب الاذعان گشوده ، قبل از آن كه كار به يورش منجر گشته عساكر منصوره به فحواى آن
جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ
« 1 » تصرف در برج و بارهء قلعه و حصار نمايند از در اطاعت و انقياد در آيد ، به ازاى اطاعت پيشگى و خدمت سگالى آن ايالت پناه را به افسر انجاح مطالب و اسعاف مآرب سربلندى بخشيده هر گاه هواى خدمت اين آستان خلافت مكان در سر و پرواز معارج سعادت جاويد در نظر داشته باشد به تفويض حكومت محلى از محال ممالك محروسه كه صاحب صوبهء آن محسود امثال و اقران بل امراى ايران و هندوستان تواند بود ممتاز و سرافراز فرماييم و اگر آرزوى وطن مالوف عنان تاب اين عزم صواب باشد ، با تبعه و لحقه ، مشمول عنايات خسروانه و الطاف شاهانه فرموده رخصت انصراف ارزانى داريم و در نظر كارآگاهان دانش منش و درست انديشان نيكو روش ظاهر و روشن است كه قزلباش نصرت تلاش را از كشته شدن محابا و پروايى نيست و پرچم اعلام را بر طرهء
هامش
( 1 ) - الصافات 173
اسناد ومكاتبات سياسى ايران ( از سال 1038 تا 1105 ق ) ( فارسي ) — صفحة 146 | عبد الحسين نوائى