شاه خورشيد جاه ماه نشان * كه رخش ميدهد به ماه نشان
نبود ماه را نشان از نور * تا نگيرد ز حسن او منشور
يعنى اين روشنى كه مه دارد * همه از عكس روى شه دارد
عقل چون ديد جود و بخشش وى * ختم دانست جود حاتم طى
نكنم نسبت كفش به غمام * زانكه باشد به حكم عقل حرام
و نوال الغمام قطرة عين * و نوال الامام بدرة عين
تير او سهم نكبت اعداست * كه از او خصم را دليل فناست
آفتابيست تيغ او ساطع * دين حق راست حجتى قاطع
بايزيد ايلدرم كه همچون برق * تيغش از غرب مىبرد تا شرق
تيغ او برق خاطى است كزو * سوخته خرمن حيات عدو
مشنو اى دل فسانهء جم و جام * بر درش بين چو جم هزار غلام
جام گيتى نماست خاطر او * لوح سر خداست خاطر او
ديده بگشا ببين برأى العين * كاين زمان است قرن ذو القرنين
مشرق و مغرب جهان رامش * خلق عالم رهين انعامش
سد يأجوج فتنه دولت اوست * قوت شرع و دين ز صولت اوست
هست نوشيروان برش عادل * ليك از حق بجانب باطل
ملك او شد ز بخشش يزدان * ملك داود و حكمت لقمان
اى دوانى حذر بكن ز ملال * چند هر سو دوانى اسب خيال
عرصهء مدح شاه جاى تو نيست * درخور جاه او ثناى تو نيست
من كجا شعر و شاعرى ز كجا * كف موسى و ساحرى ز كجا