يا چو خورشيد عقل زد سر بر * از سويداى قلب اهل هنر
يا چو آب حيات گشته نهان * در سياهى ز ديدهء انسان
شرح آن را به صورتى ديگر * عرضه دارم بر اهل فضل و هنر
نو خطى نام ناميش نامه * انتسابش بدودهء خامه
دودمانى به روشنى مشهور * نازل اندر حق وى آيت نور
يا رفيقى چو عقل مونس جان * صاحب عقل پير و بخت جوان
تاجرى تاج قطنيش بر سر * خلعت راى روشنش در بر
همرهش گلرخان خوش سيما * دل فريبان آفتاب لقا
دلرباى بتان و ماهوشان * بر جبينشان ز لطف شاه نشان
كوكبى چند سعد چون زهره * بسعادت در انجمن شهره
مشتريشان بجان همه عالم * مهرشان شيوهء بنى آدم
عد ايشان شمار شمس و قمر * به حساب جمل ولى بىمر
داغ زرگر چه زود به گردد * عجب است ار حسود به گردد
آتشى چند بهر داغ چرود ( ؟ ) « 1 » * كه نگشت از عطاى حق خشنود
اصلشان جوهرى ز طينت پاك * بضفا رشك نير افلاك
هنر آراى خلق و نقصان پوش * همه خوبانش گشته حلقه به گوش
هر كجا در جهان جهانبانيست * نافذ الحكم و تيز فرمانيست
كمر خدمتش بجان بسته * چون دلش تنگ در ميان بسته
رفعتى قدر او نه از بازيست * زانكه خاك ره شه غازيست
اصلش از خاك ملك آن شاهست * به همين نسبتش چنين جاهست
هامش
( 1 ) - در نسخه چنين است : چه بود ؟ شايد : حسود