نامهء جامى بسلطان محمد رومى « 1 »
طاب رياك اى نسيم شمال * قم و سر نحو قبلة الآمال
نفس از بوى صدق مشكين كن * راه اخلاص رفتن آئين كن
از خراسان ببند بار نياز * راه بر دار ملك روم انداز
چون رسيدى ز راه ، راه بپرس * بارگاه جلال و جاه بپرس
چهره بر خاك راه دربان ساى * باجازت زمين ببوس و درآى
پيش شاه مجاهد غازى * بگشا لب به نكته پردازى
كاى ترا ذروهء علا مسند * ملك ميراث تو ابا عن جد
اصل تو تا بآدم ار شمرند * همه مسند نشين و تاجورند
خاست زيشان جهات فخر نخست * ليكن امروز فخر جمله بتست
كم كسى بر سرير جاه و جلال * چون تو كرد اكتساب فضل و كمال
مشكل حكمت از كلام تو حل * منطق تو بيان هر مجمل
راه مشائيان ز تو واضح * نور اشراقيان ز تو لايح
طبع پاك ترا كه وقاد است * فهم حكمت طبيعى افتادست
بر دلت حكمت الهى تافت * كه رخ از ظلمت ملاهى تافت
فكر تو زد سوى رياضى راى * شد رياضى رياض خلد آراى
هامش
( 1 ) - در مكاتبات جامى عنوان اين قطعه شعر چنين بود : ( ( بسلطان محمد رومى نوشته شد ) ) يعنى سلطان محمد ثانى معروف بفاتح .