آمد بسوى بندهء مهجور مستهام * مرغى ز قصر قدر شهنشاه نامه نام
عقلش خطاب كرد كه يا ايمن الحديث * روحش لقب نهاد كه يا احسن الكلام
از رويت رؤيت كتاب ضمير و هاج سويداى دل و جان را ابتهاج و روح را با سكان جوامع ملكوت و قطان بارگاه جبروت امتزاج حاصل آمد
فحلت صميم القلب حتى كأنه * لسامعه فى كل جارحة عطف
له عرف سلطان الملوك و طيبة * فلا عضو الاود لو انه انف
بروايع دعوات صافيه و بدايع عبوديات وافيه كه بالانشينان مخدهء ماه و خور و سبحه طرازان بهشت هشت در انوار و اضواى ازدياد قربت و اكتساب موجبات علو رتبت از ژنده پوشان زاويهء صفا و محبت و سوختهدلان اوديهء اخلاص و صفوت آن اقتباس نمايند مواجهه و مشافهه كرده آمد ؛ شمع جان در لگن جنان افروخته و چشم همت بر راه اجابت دوخته كه مبانى بقاء و ارتقاى آن خاندان چون قطب فلك مستدير قائم و راسخ باشد و فرش قصر عالى قدرش مانند فلك الافلاك شامخ
فارغم ز آمين چو ميدانم كه طوافان عرش * استجابت با دعاى بنده مقرون كردهاند
چون اقدام اقلام بحفاف حروف و مسامير اصفار مآت و الوف در طى معارج و مطامير بيان اشجان ضمير چون قدم حكيم مشائى در معرفت اسرار شرع منير غير ماشى است بلكه چشم تعقل عقول از ادراك هويت هيبتش متغاشى و قوت قدرت بشر بآلات و ادوات قواعد نظر در بيان كميت و كيفيت آن متلاشى ، در بيان آن چه گويد و در بيابان چنان چرا پويد ؟ !
هويات غم عشق تو بيرون از حد فكرت * ز بحر و بر بيان آن زبان و كلك را حيرت
و ان قميصا خيط من نسج تسعة * و عشرين حرفا عن غرامى لقاصر
بنابراين لآلى دموع بصر در خيوط شعاعى نظر منظوم ساخته و چمن رجا بباران