كه صنايع لطف كردگار و بدايع فضل آفريدگار ، دربارهء ما ، زيادت از آن است كه نطاق نطق احاطهء شرح آن تواند كرد و يا قوهء فهم بسرحد ادراك آن تواند رسيد .
فضل خداى را كه تواند شمار كرد * يا كيست آنكه شكر يكى از هزار كرد
و الحمد للّه و المنة كه از ابتداء طلوع سلطنت و بختيارى و ظهور تباشير صبح عظمت و كامكارى كه تاج كرامت
« ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ »
« 1 » بر تارك دولت ما نهادهاند و زمام حل و عقد و ربط مصالح كافهء عباد بقبضهء اقتدار ما باز داده ، بهر چه روى آورده و توجه نموده ، روزگار آنچه مطلوب بوده در كنار ما نهاده و ايام ابواب مرادات بر حسب ارادات بر روى دولت ما گشاده
« ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ »
« 2 » .
مقصود ازين مقدمه آنكه چون مهنيان دولت ما بتواتر خبر رسانيدند كه اسكندر باسباب و آلات و خيل و حشم و نوكر و خدم مستظهر شده و تصورات فاسده بدل و دماغ خود راه داده و نقطهء حصار سلطانيه را كه در قيد و ضبط بندگان ما بوده ، در دائرهء تسخير آورده ، هر چند مقتضى مذهب جهاندارى آن بود كه بوقت آنكه اسكندر در مملكت آذربايجان تسلط يافت و كيفيت آن روشن است كه بواسطهء مخالفت فرزندان برادر مرحوم اميران شاه بوده كه تراكمهء بىدولت در آن مملكت مجال استيلا يافتهاند ، بدفع و انهدام آن نهضت فرمائيم ، نظر بر صلاح حال درويشان آن مملكت كه پايمال حوادث نگردند ، به حال او التفات نفرموديم . فاما بر وفق بعض الشراهون من بغض چون در قصهء حصار سلطانيه فساد بنوعى سرايت كرد كه كيفيت آن از شرح مستغنى است ، بر مقتضاى قول شاعر كه
مخالفان توموران بدند مار شدند * بر آور از سر موران مار گشته دمار
لشكر جرار بطالع سعد عزيمت نمودند و در تحت ظلال عاليه لشكرى مجتمع بود كه حد آن در وهم هيچ مقصى نگنجد و عد آن در قدرت فهم هيچ محصى نيايد ،
هامش
( 1 ) - سورة ألانعام 165
( 2 ) - سورة يوسف 83