تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسناد تاريخى خاندان غفارى ( فارسي ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
نداشتند . از تحريك و تمهيد لاجوردى چنين اتفاق رخ نمود . بنده‌زاده فرج الله هم به سر مبارك سيد الشهداء عليه السلام قسم است كه ميانجىگرى كرده و به‌قدر قوه كوشش نموده كه فتنه را بنشاند و در خدمت سركار آقايى نصر الله خان مدّ ظله به حسن اقدام و درستى عمل اظهار خدمت و دولتخواهى نمايد . و يقين مىدانم كه اگر فرج الله در ميانهء طرفين نبود فتنه [ اى ] بزرگ برپا مىشد ، بلكه چندين قتل اتفاق مىافتاد . حضرات لاجوردى ، نظر به آن مشاجره كه در فقرهء اسحق‌آباد ، چند روز قبل در مجلس حكومت با فرج الله كرده بودند ، ميدانى وسيع به دست آورده به تهيهء اسباب فتنه و فساد پرداختند . و در بالاخانهء ميدان سنگ و از آنجا در مجلس دار الحكومه ، على رؤس الاشهاد همه روزها نسبت به سركار آقايى نصر الله خان مد ظله نهايت جسارت و خشونت و نسبت به فدوى هزارهزار بدگوئى و نامربوط مىگويند . فدوى خواستم به دار الحكومه شرفياب حضور شوم و حقيقت حال را حالى نمايم ، به آن ملاحظه كه حضرات لاجوردى با وجود آنكه هيچ صدمه نخورده بودند خيال فضاحتى دارند و طالب فتنه و فساد هستند ، اگر حاضر شوم بدگوئى خواهند كرد ، سكوت كنم تفضيح مىشوم ، درصدد برآيم فتنه بزرگ‌تر مىگردد ، شرفياب نشدم . دو عريضه نوشتم آدم فرستادم برات و بنه حاصل كردم قسم ياد نمودم كه هرگز در ولايت طالب و دخيل اين گونه امر نبوده‌ام . امروز هم من باب اطاعت امر سركار ، كسان خود را همراه سرسنگى نمودم ، خيال مفسده و نزاع هم نداشتند . به دليل آنكه حضرات سرسنگى از بابت زخمها و صدمه‌هاى روز هشتم محرم ، عاليجاه ميرزا احمد خان را مدعى خود مىدانستند و فرج الله حضرات لاجوردى را بواسطهء نزاع پيش از محرم خصم خود مىشمرد ، در اول ورود بازار با ميرزا احمد خان رخ‌به‌رخ شدند ، با سلام و عليك و تعارف گذشتند كه در آخر كار هم كه نزاع برپا شد تا حدى از لاجوردى هم متعرّض نشدند . پس معلوم مىشود كه ازين طرف خيال خدمت داشته‌اند ، نه خيانت . خلاصه يقين مىدانستم كه سركارى آقايى نصر الله خان ، نظر به اينكه خودشان فدوى را به اين عمل فرموده‌اند ، راضى نخواهند شد كسان فدوى بدنام شوند . و در حقيقت اگر يك دفعه مىفرمودند مىگفتم كسان فلان‌كس همراه باشند . محمد صادق بيك خوب نكرد خود را ميان معاملهء حيدرى [ و ] نعمتى روز عاشورا و هجوم عام انداخت ، امر مىگذشت . روز ديگر هفتاد نفر سرسنگى و سرپله [ اى ] را اسم نوشتند . رأس رئيس همه را