تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩
اثنى و تسعين و ستمايه ، از دريا فرنگان خروج كرده علائيه را ستدند . باز پسران قرامان از دست فرنگ ستدند . هم درين سال بود سلطان شام قلعت الروم را ستد قتل عظيم كرد و در ولايت روم قطع راهها شد و فتنه و آشوب پيدا شد . هر شب خانه‌هاى مسلمانان را فروميگرفتند خلق را در عذاب ميداشتند ناگاه از عنايت الهى جمال الدين حاكم قونيه از پيش كيغاتو خان آمد در مدرسه نظاميه اعيان حاضر شده يرلغهاى كيغاتو خان را خواندند غوغا ساكن شد . بعد از روزى چند خبر آمد كه طشتمور نايب كيغاتو با مستوفى و سلطان مسعود ميآيند . حكايت چنان بود كه ملك برادر سلطان از سلطان خشم گرفته عصيان كرده بقلعهء بورغلو درآمده با اميران قسطمونيه همسخن شده كرد وانكرد ولايت را زحمت ميداد . چون اين اميران كه جمال الدين حاكم و مستوفى و طشتمور از پيش كيغاتو نزد سلطان مسعود آمدند سلطان از ملك شكايت كرد كه از ما روى گردانيد فضوليها مىكند . طشتمور هرچند كه مغل بود ولى فتان بسياردان بود گفت غير از من كسى ديگر او را از آن قلعه نميتواند بدرآوردن . ولى به آن قول كه حضرت سلطان نيز بهم باشد جمال الدين را بقونيه فرستادند خودشان بقلعه بورغلو رفتند . مستوفى اندرون قلعه رفته بسخن‌هاى شيرين استمالت داد مبالغ چيزى انعام كرده ملك را بدرآوردند ، بسلطان معانقه كرده ستدند بقيصريه رفتند . طشتمور روم را بقباله گرفته عزم قونيه كرد در حال كه درآمد عراصات پيدا كرد آتش بارانيد شوز پيدا كرد خراسانيان حواله كرد از مصادره قبجور مردمان را در شكنجه و عذاب ميداشت . اهل قونيه فريادنامه بسلطان فرستادند سلطان و مستوفى آمدند او را ستدند بانكوريه رفتند درويشان قونيه رهيد شكر كردند ناگاه اتراك شام بيرون آمدند قصد سيواس كردند از اندرون شهر يك چند ظالمان خاين شده دروازهء ملطيه را سپردند اتراك شام شهر را ستدند دست بغارت زدند . اهل شهر با مغل دست يكى كرده اغلب اتراك را قتل كردند و بعضى گريخت روز پنجشنبه پنجم ماه توبه سنه ست و تسعين و ستمايه . در شهر قونيه شخصى بود نام او اخى امير احمد بود رنجور شد و اخى احمدشاه را نزد او دوانزده هزار عدد سلطانى قرض بود . اخى احمدشاه شنيد گفت با بزرگان شهر برخيزيد برويم او را تندرست بسپاريم او را از آن بيمارى برهانيم . مردمان را ازين سخن تعجب آمد چون اخى درآمد امير احمد ديد بيمارتر شد بانديشه افتاد كه عجب چه گويد . اخى احمدشاه در بالين او نشست روى با بزرگان و جوانان شهر كرد گفت شما اى فرزندان و برادران گواه باشيد كه آن دوانزده هزار عدد قرض را به اين بخشيدم جمله خلايق دعا كردند شاد شدند آن بيمار فى الحال از آن بيمارى صحت يافت . فرزندان و اهل بيت شاد شدند دعا كردند بيت :
كرم گفته‌ام سيرت سروران * غلط گفتم اخلاق پيغمبران
تمام اهل قونيه دعا كردند لاجرم از آن سبب نام نيكو از وى يادگار ماند . وفات برادر اخى احمدشاه . روز چهارشنبه پانزدهم ماه محرم سنه اربع و تسعين و ستمايه قريب پانزده هزار آدمى سر برهنه بود تا چهل روز كسى بر دكان ننشست آنچنان ماتم
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 369 | محمد جواد مشكور