بدانك چون پدرم غياث الدين كيخسرو بن كيقباد صوت ملك الموت شنيد و داعى ارجعى را اجابت كرد امراء دولت مرا بر تخت نشاندند و بحسن تربيت ايشان نشو و نما مىيافتم ما دام كه نصايح ايشان مىشنيدم ملك معمور و رعيّت مسرور بود چون گامى چند فرا پيش نهادم و دست بكام خويش دادم و بسبب ظهور غدّار خليع العذار گشتم و قدر و قيمت امراء قديم شكستم و اراذل و اوغاد را بركشيدم و هر دونى را از فقاعبندى و رسنبازى و حدّادى بامارت و سرلشكرى رسانيدم و بر دريچهء هزل نشستم مستوجب ذلّت و عزلت شدم زنهار زنهار ازين گفتار انزجار گير و اگر سر پادشاهى دارى دونان را كه بر خوان پدر دو نان نديده باشند از خود دور دار و با طايفه كه مسخرگى پيشه سازند اختلاط مكن و بهر نوع كه ممكن باشد ازين ديار بر صوب دريا به طرف ممالك موروث گذر كن و ببندگى بارگاه جهانپناه توجّه نما و بر آن درگاه چون صبح پگاهخيز و چون شمع همه شب ايستاده باش تا چون در نهاد تو اثار تجانب بينند شايد كه ترا از ملك اجداد بهره دهند و وصيّت ديگر آنست كچون كالبدم از روح خالى گردد و ترا بملك موروث گذر افتد عظام مرا بدان ممالك برى و در جنب پدر و جد دفن كنى و الله الله كه ازين وصايا تجاوز نكنى و در مخالفت طريق عقوق [ نسپا ] رى و الله ولىّ عليك و هو حسبى بعد از آن وداع زندگانى و ايّام كامرانى [ فر ] مود و روى بدار الخلد نهاد و چون بندگان دولتش از عزا و بكا و واجبات تحيّت فارغ شدند سلطان غياث الدين مسعود در ساحل سلخاة بر جاى [ پد ] ر بر تخت نشست و بر ولاء او سوگند خوردند و ايمان
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٣٣٥