شد چون عصيان پسران خطير آشكارا شد از اندرون و بيرون شهر غوغا برخاست شرف با علمها و لشكر كه داشت بصحراء مشهد راند و آنجا توقّف نمود و در شهر فرستاد تا سلطان را حاضر كردانيد اتابك و طرمطاى و مستوفى بعد از ممانعت و مدافعت سلطان را سوار كردانيدند و نزد شرف بردند روز ديگر از مشهد عزم نكيده نمودند چون بدانجا پيوستند شرف برادر خود ضيا را باعلام حال و استنجاد رجال به طرف شام ارسال كرد و اتابك مجد الدين و جلال الدين مستوفى و سيف الدين طرمطاى را ملزم كردانيد تا برادران و پسر را در صحبت ضيا روان كردند و بواسطهء سلطان در نكيده جمعيّت تمام باديد آمد و شرف را عجب و حماقت هر روز زيادت مىشد و بر اكابر دولت تكبّر فاحش ميكرد و هر زمان قصد اتابك مىنمود ايشان چون از حال آگاهى مىيافتند مال بسيار مىفرستادند و خزانه را وقايهء نفس خود مىكردند هر روز قصّاد مزوّر از راه شام پديد مىشدند كه فندقدار در فلان روز با لشكر گران خواهد رسيدن و بشارت فشارات مى زدند و مدّتى اين حالت بدين حيلت سر بردند
ذكر وصول مهد ملكه و مراجعت امرا و سكون فتنهء اولاد خطير « * »
چون صاحب و پروانه و نايب در خدمت مهد ملكه به خدمت پيوستند و بناموس تمام عروس را از منصّهء جلوه بحجلهء وصال بردند و پشت ساكنان ديار روم بدان مواصلت محكم گشت از خدمت اوردو دربارهء صاحب و پروانه زيادت از معهود نوازش فرمودند و فرضهء از ديار ارمن با ممالك سلطان اضافت كردند صاحب و پروانه شادمانه روى سوى مملكت نهادند چون بحدود
هامش
* الاوامر العلائيه ص 666