تا طالع شوريده مرا غمگين كرد * از ديدهء من اشك روان خونين كرد
بهرام چو پيوست بكيوان در حال * بگرفت گريبان و مرا چوبين كرد « 1 »
و چون «
a
» مدّت اقامت سلطان بقزل ويران «
b
» متمادى شد و اوان زمستان تنگ درآمد و وقت مراجعت بايجو نزديك شد سلطان را بهدم شرفات سور قونيه ظاهرا و باطنا الزام كرد و سور قلعه را بنابر آنك محيط دخمهء سلاطين ماضى است معفو داشت و باقى را خراب كردند آنگه سلطان را اجازت شد كه بقونيه مراجعت كرد و خويشتن متوجّه صوب مغان شد چون سلطان عزّ الدين را مراجعت بايجو نوين محقّق شد از بلاد لشكرى عزم مملكت موروث نمود و سلطان ركن الدين بعزم ادراك حضرت «
c
» از قونيه حركت فرمود چون بقيصريه پيوست تاج الدين ارزنجانى معروف به فقير و ظهير الدين رسول در عقب سلطان ركن الدين باعادت و قناعت بر مشاطرت ارسال كردند و در پى ايشان على بهادر را روان كردانيدند هر دو سلطان را بقيصريه دريافتند سلطان چون عزم را حزم كرده بود اجابت نكرد و عذرها تقرير نكرد على بهادر چون بقيصريه رسيد سلطان بيكروز پيشتر عزم فرموده بود گوسفند و گله و بعضى از بقاياء خدم را باز برد و بجانب قونيه آمد
ذكر معاودت سلطان عزّ الدين از ملك لشكرى بممالك محروس « 2 »
چون سلطان عزّ الدين عراض ممالك را از اعادى خالى يافت عزم
هامش
a. ؟ ؟ ؟Pb.sic؟ ؟ ؟Lecture incertaine ; Pc. ( ايلخان - ) ؟ ؟ ؟A la marge on lit :( 1 ) - الاوامر العلائيه ص 626
( 2 ) - ص 627