گذاشتن راى آنست كه با اين سگ گرگ آشتى كنيد و باداء خراج ملزم كردانيد و در سر بزعم آنكه امرا ازين قضيّه بى خبرند در شب نزد تكور فرستاد كه پيوسته مراعات شما مى نمودم و چند بار عنان سلطان الدين را از مداخلت در ممالك شما بازداشتم و اين بار نيز دافع مىشدم اما چون درياء غضب متموّج بود و رياح سخط عاصف بدان سبب كه شما در وقت انكسار لشكر بكوسهداغ هر اخلاقى بد كه باشد ظاهر كرديد و عذر را مجال نگذاشتيد لشكر كشيدم و چنان سهل گرفتم كه اگر خواستمى در يك ساعت مستخلص مىكردم تكور را به از آن نيست كه بقدم استغفار پيش آيد و حلقهء در صلح [ زند ] و احمال بخزانه فرستد تا من متوسّط شوم و غبار وحشت از ميان بردارم تكور چون اين پيغام شنيد زنده شد و اجابت كرد و قاصدى بطلب امان باميران فرستاد و قلعهء براكنارا «
a
» با چند قلعهء ديگر ببندگان سلطنت تسليم كرد و خراج ماضى و مستقبل را با هدايا روانه كرد و امرا و عساكر كوج كردند و بهزار حيله باراكليه پيوستند و بيشتر بار و بنه «
b
» و احمال در اورخال «
c
» ماند چون به خدمت درگاه پيوستند هفتم روز بود كه سلطان برياض عقبى تحويل فرموده بود بعزا و بكا مشغول شدند و بعد سه روز مشاورت كردند
هامش
aCp . Doc . Arm . p . 650 Br'agana .. براكبارا ؟ ؟ ؟Pb. و بونهPc. اورحالP