مىگردد در حال او نيز سر بر زمين نهاد و فرمان سلطان را ممتثل گشت سلطان بامناء خزانه مثال داد تا دست تصرّف نايب شمس الدين را بهرچه خواهد در خزاين مطلق دانند او نيز از تحف و طرف و جواهر و نفايس هرچه لايق ديد اختيار كرد و بنوكرى فخر الدين قاضى اماسيه و مجد الدين محمّد ترجمان روى به راه نهاد چون به حضرت رسيد و پيشكشيها عرض كرد بمحلّ قبول وصول يافت و هم در حال بر خواتين و شهزادگان تفرقه شد و هر روز هر سه نوكر را بار دادى و اكرام فرمودى چنانك مغبوط عالميان شدند بعد مدّتى اجازت انصراف فرمود و به جهت سلطان كيش و قربان و شمشير و قبا و كلاه مرصّع و يرليغ ارزانى داشت و نايب را از قبل خود در ممالك حاكم كردانيد و بر آن جملت يرليغ فرمود و نوكران تشريف خاص ارزانى داشت و سانقسون «
a
» قرجى را بجواب مندوب كردانيد خدمت وداع كردند و از راه شماخى و شروان بممالك روم روان شدند سلطان از ورود ايشان شادمانى فزود و به حكم آنك صاحب مهذّب الدين بجوار حقّ پيوسته بود منشور وزارت مضاف با امارت قيرشهر كه هيچ وزيرى را از وزراء روم ميسّر نبود پيشباز فرستاد و در ادراك شرف مثول استعجال فرمود او نيز در صحبت رسولان بهر شهر كه رسيد شاديها كرده و آذين بسته در گذشت و در ديه قرايوك از اعمال آقشهر قونيه ببندكى رسيد و قضايا را كه در ذهاب و اياب رفته بود يكيك عرض داشت سلطان را استماع اداء پيام
هامش
aLecture douteuse .