چون لشكر مغل رسيد هرچه بيرون يافت بنهب و حرق و قتل و غرق مستوعب كردانيد روز ديگر بايجو با نوينان سوار گرد شهر برآمد و سه منجنيق بر برج دروازهء سيواس كه همگى اعتماد بر حصانت آن بود نصب كرد و اسيران و جوالقيان را در كشيدن منجنيق الزام كردند پانزده روز زخم متواتر بود و در برج رخنهاء فاحش ظاهر شد لشكر بنابر كثرت غنايم عزم معاودت داشت «
a
» و آن مهمّ را بسال آينده مىافكند پسر خاژوك اكدشباشى بشب نزد بايجو قاصد فرستاد و امان خواست چون ميسّر شد هم در شب از راه چركاب «
b
» بيرون آمد و بلشكرگاه مغل رفت و احوال ضعف و قوّت شهر را بتفصيل باز نمود چون امرا را ازين حكايت معلوم شد و ديدند كه بايجو كسى را كه به دو تولّا مىكند تيمار مىدارد اياز اعرج كه سوباشى شهر بود به دو ملحق شد و در شهر جز صمصام الدين نماند و راى بايجو از بازگشت بازگشت روزى فرمود تا همه لشكر در سلاح رفتند و بر آن برج كه رخنه يافته بود نردبانها نهادند و بالا رفتند و هر كه را ديدند شربت تيغ چشانيدند و فرورفتند و قفل دروازه را شكستند و لشكر جمله در شهر درآمد و امير عارض و جمله سپاه را دستگير كردند و بصحراء مشهد بردند و بعد از نهب و قتل بيوتات شهر را آتش زدند و چون از شهر و شهريان فراغت يافتند بيرون آمدند و اسيرانى را كه پيش از آن گرفته بودند در صحراء مشهد شهيد كردند و اطفال و عيال را بر يكديگر قسمت كردند
هامش
a. كرداستPb. حركابP