هشتاد سوار از سپاهى در جوش آمدند و راه كوسهداغ كه هزار داغ بر دلها نهاده است گرفتند چون بدانجا رسيدند مرغزارها بسيار و انهار بىشمار و مواضع حصين يافتند چنانك لشكر بيگانه را از هيچ طرف جز دربند راه نبود اقامت كردند و هنوز هر روز منتظر مدد مىبودند ناگاه خبر آمد كه بايجو با چهل هزار سوار بصحراء آقشهر ارزنجان رسيده است چون خواصّ سلطان شنيدند از غايت جهل شادى مىكردند كه زهى مغنم كه از مغل خواهد شد صاحب مهذّب الدين و ظهير الدوله ولد گرجى گفتند باراجيف در تشويش نبايد شد و لشكر را بىفايده در اضطراب نشايد آورد درين مقام از شبيخون دشمن فارغيم و آن اصلى بزرگست و هم خبر آمد كه تكور با سه هزار فرنگ مىرسيد آن نيز مددى بزرگ باشد پسر مظفّر الدين هذيان آغاز كرد كه ترسا ترسنده باشد اگر هزار عنان فرنگ به من دهند بر مغل برسم و پيروز آيم اگرچه خداى عز و جل با ايشان باشد ظهير الدوله جواب داد كه در چنين حالتى كه كار ملك به موى آويخته است چنين لفظى كه بوى دبر آن مشام عالميان را بزيان مىبرد گفتن موجب خرابى شام و روم باشد خصوصا در حضرة سلطنت اين سخن را به صدقه كفارت بايد كرد بارى تعالى مىفرمايد
وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ
«
a
» مشاورت بر مساورت مقدّم است شك نيست كه من ترساام از خدا خود مىترسم ولد مظفّر الدين از سر شراب زبان بفحش بگشاد
هامش
aKor . 3 , 153 .