و رسل به حضرت سلطنت از اطراف رسيد و سلطان در اوّل بهار با هفتاد هزار سوار از قديمى و اجرىخوار كه با حرم و اطفال امم بر موجب حكم جمع آمده بودند بسيواس پيوست و مدّتى جهت لحاق عساكر اطراف و وصول ملك غازى و صاحب شمس الدين و لشكر سيس توقّفى مىفرمود درين ميانه ناصح الدين فارسى از جانب شام با دو هزار سوار قرارى كه هر سال برسم خدمت پيكار مىآمدند رسيد و چون انتظار از حد گذشت و اخبار متواتر مىرسيد كه بايجو با لشكر چون مور و ملخ از حشر خراسان و عراق و پارس و كرمان عزم تلاق را مصمّم كرده است اركان سلطنت كه بتجارب خطوب بصير و از عواقب امور خبير بودند اتّفاق كردند كه ببهانهء انتظار مدد در سيواس توقّف بايد كردن چه استناد بمقابلة پنجاه هزار سوار ملك پيشترست اما جوانان غمر كه در عمر خويش قتال و مهالك رجال نديده بودند مانع مىشدند نظام الدين سهراب پسر مظفّر الدين و شبلاش و غريب و باقباشى «
a
» عليهم ما يستحقّون فغان كردند كه از دوستى جانه گرد بهانه گشتن تا كى باشد اهل ارزنجان و ارزروم علف تيغ تلف مىشوند ما [ را ] بايستى كه تا تبريز و نخجوان پذيره شديم «
b
» و قتال آنجا رفتى درين وقت از بيم و هراس يك منزل از سيواس پيشتر رفتن ميسّر نمىگردد سلطان بدان لاف مغرور شد و فرمود تا روز ديگر روانه شدند
هامش
aLa lecture des trois noms precedents est douteuse ; en P manquent les points diacritiques.b. شدمانىP