كرد و بشارتها زدند آنگه بسراء سلطنت رفتند و خلق را يكيك [ بر ] هوا و ولاء سلطان غياث الدين سوگند دادند كوتوالان قلاع ديگر به خدمت اكابر شتافتند و مفاتيح و تفاصيل قلاع و وجوه آن را عرض داشتند و اولاق بدين بشارت بخدمة سلطان روان شد سلطان فرمود تا فتحنامها نوشتند و بامرا فرمانها مشتمل بر احماد مساعى مشكور مسطور شد و فرمودند كه هرچه امرا در مصالح آن جوانب بينند بىاستيمار و استطلاع راى بنفاذ رسانند كه از تقدير «
a
» درگاه مأمورند و سرلشكرى را بمبارز الدين عيسى جاندار فرمودند
ذكر ظهور خوارج باباى و انطفاء شعلهء فتنهء ايشان « * »
از افواه ثقات منقولست كه بابا اسحق خارجى از خطّهء كفر سود از مضافات قلعهء سميساط بود و او را از مبادى جوانى سوداء روايهدارى و مريدشكارى در سر مىگشت و در صنعت شعبده و نيرنجات ماهر بود همواره بدعوت اتراك جاهل كه بتمويهى از فقيهى سفيه و مفتى مفتّن استماع كنند بر جا روند و قبول كنند مشغول بودى و پيوسته ديدهء اشكبار و دلى زار و تنى نزار «
b
» داشتى چون مدّتى بگذشت و خلق بسيار رو به دو نهادند و مريد و معتقد شدند انديشه كرد كه با آنقدر اتباع اگر خروج كند چراغ دروغ او را فروغ نباشد ناگاه از ميان خلق نابديد شد بعد از مدّتى آوازهء او در بعضى از ديههاء آماسيه برآمد در مبادى كه بدان ديه رسيد شبانى مىكرد و امانت و ورع
هامش
aLecture incertaine .b. نراذرP* الاوامر العلائيه ص 498