گير سوباشى نكيسار در زعامت لشكرهاء تمام ولايت دانشمند بدان كار نامزد كرد و فرمود كه در ذهاب شتاب كنند در ايّام قلائل به باقى اجناد پيوستند و محاصرت را ميان در بستند روزى در وقت غلبهء هاجره فخر الدين ابن دينارى كه فرمانرواء قبائل اكراد بود بر طرف باره ايستاده بود ناصر الدين ارسلان بن قيماز نائب ظهير الدين در محاذات او رفت و سلام و پرسش تقديم داشت و گفت خداوند را تا كى بىفايده مكايدت بايد كشيد امير ظهير الدين با تو كلمهء چند گفتنى دارد جواب داد كه نماز ديگر از باب الما معتمدى بدين شكل و سيما نزد شما خواهم فرستاد تا آنچه ظهير الدين فرمايد بشنود و به من رساند بوقت موعود شخصى در زىّ فقرا از دروازهء مذكور بيرون آمد ناصر الدين او را بستد و بخدمة ظهير الدين آورد ظهير الدين حالى مقام خالى كرد و فرمود كه همانا اهل عقل را معلوم باشد كه سلطان را بمال و رجال و شوكت و قدرت استظهار از جملهء ملوك ديار بيشترست و بدين قلعه هيچ احتياجى ندارد اما «
a
» شما را يقين بايد دانست كچون عساكر بدين مقام آمد تا مقصود محصّل نگردد مراجعت نخواهد كرد اگر امير فخر الدين پيشتر از آنك كسى ديگر پيشدستى كند و قلعه را بسپارد رايت درايت خود را درين معنى بر ذروهء معالى و شرفهء «
b
» شرف رساند و شهر را ببندگان دولت سلطنت سپارد هر مقصودى كه دارد من در عهده مى روم كه از حضرت سلطنت ميسّر كردانم و آن شخص را پنجاه
هامش
-laisse guider par la transcription dans la chronique syriaque d'Abou l - Faradj .aاماراPb. و شرفP