بعد از تواتر هرب بعضى خود را در نواحى بغداد يافتند و امير المومنين مستنصر ايشان را اعزاز كرد و اكرام فرمود و اسباب و اسلاب بىشمار در آن معركه بدست هر دو لشكر شام و روم آمد شهاب الدين زندرى منشى حضرت جلالى كه در آن وقت متقلّد وزارت بركت خان بود بر قلعهء حرّان نايب «
a
» شد چون خبر انكسار ولىّ نعمت خود شنيد انديشه كرد كه هرآينه بجانب روم رود و در سلك بندگان آن دولت منظّم گردد و اگر من قلعه را بسلطان روم سپارم مرا بىگمان هم آنجا بايد رفت و از خجلت بركت را نتوانم ديدن و هم ملك منصور در خفيّه شهاب الدين زندرى و جمال الدين حبش همدانى را بامارات مقنع و مغنى موعود كردانيده بود ناگاه سنجق ملك ناصر صاحب حلب را بر قلعه بردند و فغان بدعاء او برآوردند ظهير الدين و ديگر امراء روم تعظيما للقدر چيزى نگفتند و روزى چند باهم بودند آنگه هر يكى به طرفى رفتند
ذكر فتح آمد بر دست بندگان سلطنت « * »
چون امراء روم از وداع عساكر شام بخيام مراجعت كردند گفتند كچون امراء شام حرّان را بحيلت بدست آوردند ما با اين جمعيّت اگر كارى ناكرده مراجعت كنيم شينى بزرگ باشد اولى آنست كه بآمد رويم باشد كه خدا ميسّر كرداند مكتوبى درين معنى به حضرت سلطنت نبشتند و بلشكر و زردخانه استمداد نمودند سلطان در حال چاولى چاشنىگير را با يوتاش «
b
» چاشنى
هامش
a. بافثPbJe me suis. تاوتاشetباوتاش ،ailleurs، بوتاسP ici* الاوامر العلائيه ص 490