در صحراء طوغطاب درخواب شده بوديم ناگاه هفتصد مرد جوشنپوش از لشكر مغل كه بشش روز از مغان بدان مقام دوانيده بودند بر ما تاختند هركه بيدار شد و چهارپا بدست آورد سر برد و بر كوهى يا در درهء گريخت مرا بگرفتند و تا بدانجا كه سواران ديدند آوردند تاريكى شب را وقايهء عصمت خود ساختم و بشكاف ديوارى پناه آوردم و ديگر از احوال خوارزميان آگاهى ندارم صاحب فرمود كه چهار هزار مرد خوارزمى زبون هفتصد مرد تتار گردد عارى بزرگ باشد پيرزن جواب داد كه اگر كلاهى مغلى در ميان هزاران سوار خوارزمى اندازيد جمله متفرّق گردند رعب مغل در دل خوارزمى چنان نشسته است صاحب از گفتار آن كفتار منفعل شد و فرمود كه پيش از آنك عطفه كنند و شهر را در حصار گيرند اولى آنست كه ما بارزروم رويم اطراف كارهاء ممالك را به زودى فراهم گرفتند و چهار روزه علوفه برداشتند و بارزروم پيوستند آنگه قاصدان از هر طرف آمدند كه لشكر خوارزمى هركسى بگوشهء بيرون افتاده است صاحب باستحضار ايشان قصّاد روان كرد جمله بخدمة آمدند و حال چنانك رفته بود بازگفتند صاحب در استمالت ايشان مبالغت فرمود و گفت اميدست كه بفرّ دولت سلطان ديگر نازله بر شما نيايد و اخر نوازل و خاتمهء نوائب باشد و همگنان را جامه و زر داد بدلخوشى به طرف قيصريه روانه شدند و چون بقيصريه بدرگاه سلطنت رسيدند سلطان بر خدمات پسنديده و رايهاء سديد وزير ثناها گفت و خوارزميان را بنواخت و ارزنجان را بقير خان و اماسيه را ببركت و لارنده را بكسلو سنكم
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص١٩١