ايّام امير نصرة الدين صاحب مرعش با لشكرى گران به خدمت سلطنت پيوست و از آنجا عزيمت قلعهء رعبان فرمود آن نيز ميسّر شد و كوتوالى آن را بداماد نصرة الدين مفوّض كردانيد و از آنجا عزم قلعهء تلباشر فرمود و ده روز محاصرت رفت و هيچ اثر نكرد سلطان فرمود تا اشجار و كروم ضواحى قلعه بتبر قهر مستاصل كردانند چون [ اهل ] قلعه آن معنى مشاهده كردند نزد ملك قلعه جمع آمدند و گفتند وجه معاش ما از ثمار آن اشجارست و چون لشكر روم كروم ما را بتبر قهر قطع كنند بعد ازين وجه منال ما از كجا باشد اگر درين حال قلعه را تسليم كنيم ملك بايد كه ما را معذور دارد ملك مهلت خواست و قاصد ببندگى سلطان فرستاد كه انتعاش بنده و اشياع او ازين قلعه بود چون بندگان سلطان اين را از بنده فروگشايند معلوم نيست كه بلغه و قوت از كجا باشد اگر در ممالك محروس اقطاعى «
a
» بنام بنده كنند و اين قلعه را عوض را بىزحمتى در تصرّف گيرند ببندگان دولت سلطنت تسليم افتد سلطان فرمود تا ولايت هونى را «
b
» برسم اقطاع بنام او منشور نوشتند و سوگندنامه در قلم آمد و رسول معاودت كرد و سنجق بالا بردند و خطبه بنام سلطان خواندند و سرلشكرى آن را ببرادر امير نصرة الدين ارزانى فرمود و چون از كار قلعه فراغت بحصول پيوست بمسامع اشرف انها كردند كه ظهير الدين ايلى پروانه چون روى از بندگى برتافت و بدين ديار شتافت درين خطّه فرمان يافت و اينجا مدفون است
هامش
a. انقطاعىPb. هينوRec . III , 17 .