و عجز و اضطرار باهل حصار راه يافت و ملالت بر مزاج لطيف سلطان غالب شد و به حكم آنك ميان سلطان و ظهير الدين مواعدها رفته بود و عنايت بىنهايت در حقّ او فرموده و حال را بر خلاف امال مشاهده مىكرد و بجاء وفا جفا مىديد اين دوبيتى از املاء طبع موزون بر ورق شكايت نگاشت و بيرون نزد پروانه فرستاد
شمعم كى كنون در سر دل رفت تنم * بىگريه شبى نگشت خندان دهنم
پروانه كه گفت يار غار تو منم * او نيز رضا داد به گردن زدنم « * »
و مبارز الدين چاولى چاشنىگير و زين الدين بشاره امير آخر و مبارز الدين بهرامشاه امير مجلس را كه در ملطيه ملازم خدمتش بودند طلب داشت و فرمود كه مرا راى چنان مىافتد كه در نيمشب در شهر بگشائيم و با زحف تمام بيرون تازيم و خود را بقونيه اندازيم و باستظهار امرا و عساكر اوج صيد مرام را در دام آريم ، چون جلال الدين قيصر را كه حاكم و شحنهء قيصريه بود و در خدمت سلطان شهيد از غايت دها و ذكا كه داشت مترشّح احماد و مزيّت اعتماد گشته اين معنى معلوم شد تعلّلى نمود و چون شب درآمد به خدمت سلطان رفت و خلوت خواست و گفت بنده چنان شنيد كه شاه جهان را چنين انديشهء ناصواب در خاطر آمده است مىبايد كه دگر ذكر چنين فكر كه موجب عدم صلاح و فلاح است نفرمايد بنده را خاطرى افتاده است همانا اگر بدان كار كرده شود عقدهء مطلوب انحلال يابد سلطان پرسيد كه چه انديشه است گفت اگر شاه بحرم همايون رنجه شود
هامش
* الاوامر العلائيه ص 114