وقف آن مدرسه فرمود . وقف نامجات بتاريخ هفتم جمادى الثانى « 1 » سنهء خمس و اربعين و ثمانمايه به قلم آوردند .
آن حضرت را دو پسر حميده خصال بود : يكى ملك نصرت و ديگر ملك نصر الدين و پسران در زمان حيات آن حضرت به سرحد رشد [ 55 ] و كمال رسيدند و فيما بين ملك على و اين ملكان كه ابناء عم باشند كمال ربط و خصوصيت منظور بود و به دلخوشى روزگار ميگذرانيدند و شهريار عاليمقدار بتاريخ سنهء اربع و خمسين و ثمانمايه به جوار رحمت ايزدى پيوست و مدت هشتاد و هفت سال عمر يافت .
آنكه تغير نپذيرد توئى * وانكه نمردست و نميرد توئى
در ذكر شاه جلال الملة و الدين
شاه جلال الدين با برادر طريقهء خدمت و برادرى مسلوك ميداشت و از خواهش ملك يك سر مو تجاوز نمىكرد و اطاعت او را چون امور واجب بلكه اوجب ميدانست و در سعى آبادى مملكت و رعايت وقار اهل اعتبار « 2 » از صغار و كبار دقيقهاى نامرعى نميگذاشت و در محافظت ضبط مال ديوان و دولتخواهى هيچ دقيقهاى فرو نگذاشتى و ملك بىمشورت و رأى او هيچ كار نكردى و بر قول و فعل او كه جمله مستحسن بود وثوق كلى داشتى . چون ملك به جائى رفتى حل و عقد مهام به قبضهء اقتدار او بودى ، اگر كارى عظيم پيش آمدى به عرض عم بزرگوار نيز رسانيدى و مرتكب علاج آن شدى و الا قابل مشورت نبود به رأى رزين خويش آن عقده گشودى و در جملهء مهام دخل كلى داشت .
چون ملك از يساق و اسفار مراجعت نمودى تفحص جمع و خرج مملكت نكردى چه او در غايت پرهيزگارى و قيد و صلاح و تقوى و عفاف بود و بغايت ضابط بود و كليد در دوام محبت برادران بود كه پيوسته شكر برادر به زبان داشتى و قدر نعمت دانستى و بقاى دولتش را مسبب آن بود كه در عنفوان جوانى از منهيات گذشته بود و اوقاتش در زراعات و تجارات سركار عاليش
هامش
( 1 ) - قاعدتا : جمادى الثانيه .
( 2 ) - در اصل : اعياد .