تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ايران وقضيهء ايران ( فارسي ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
بيست و پنج زن داشته است . مذهب آنها درست معلوم نيست ، اكثريت با شيعه است ، ولى به پيغمبر و كتاب آسمانى او توجهى ندارند . ايشان پيرهاى مختص به خود دارند و مزار آنها را مقدس مىشمارند ، از جملهء آنها بابابزرگ است كه در سرزمين خود آنها مدفون مىباشد . آثارى از آداب كيش يهوديان در ميان ايشان مشهود افتاده است كه به اين مناسبت بعضى از نويسندگان خوش‌باور به اين خيال افتاده‌اند كه شايد بين آنها و قوم سرگردان نسبت و ارتباطى در ميان بوده است . از فرقهء على اللهى نيز در ميان ايشان ديده مىشود . آنها مثل همهء طوايف باديه‌نشين بىحجاب‌اند و در عنفوان جوانى نيك شاداب ، اما درست در سن و سالى كه زن غربى زيبا و دلپذير است ، زنهاى لر پاك از رونق و حال محروم‌اند . لباس آنها بىقواره و گشاد است بدون اينكه شايد زيرپوشى داشته باشند ، آنها زندگى مشقت‌بارى دارند . مراقبت و دوشيدن شير از گاو و گوسفند با ايشان است ، ماست را در كيسه خشك مىكنند و از شير كره مىگيرند و در نصب و پياده كردن چادرها كمك مىنمايند و فرش مىبافند و با پوست بز چادر مىسازند و اين چادرها به اندازه و اقسام مختلف است كه بوسيلهء فرش يا دكل به قسمت زنان و آشپزخانه و طويله و يا ديوانخانهء بزرگ تقسيم مىگردد . در دهات كه زندگى مستقر دارند آلونك گلى يا از چوب و برگ به‌جاى چادر استعمال مىشود . مردها نيز زندگانى آسانى ندارند ، اما از آسايش بيشترى برخوردارند ، كشت و كار مىكنند و خرمن مىكوبند و به قطع اشجار مىپردازند و اگر فرصتى هم پيش آيد دزدى و دعوا كار ايشان است و يا جلو چادر با حالتى خوش و بىغم چپق و قليان مىكشند .

بختيارىها

بعد از داستان طايفهء فيلى اينك بشرح‌حال لرهاى بختيارى « 1 »
هامش
( 1 ) - در اصطلاح محلى اخيرا كلمهء بختيارى را به منظور نسبت مكانى به كار برده‌اند ، نه دلالت قوم و نژادى . سادات مسلمان و حتى ارامنه‌اى كه در منطقهء بختيارى سكونت دارند خود را به همين نام ميخوانند و حال آنكه ايشان از اختيار كردن عنوان لر سخت پرهيز دارند . از قرار معلوم عنوان بختيارى اصلا به ساكنان نواحى واقع در مشرق كوهرنگ يعنى جلگه‌هاى كارون عليا و شاخه‌هاى آن اطلاق مىشود و سايرين كه در سمت غربى يعنى حدود خوزستان ساكن‌اند عموما لر خوانده مىشوند .
ايران وقضيهء ايران ( فارسي ) — صفحة 341 | جورج ناتانيل كرزن / غلام على وحيد مازندرانى