ومخفى نيست كه از اين حديث شريف ظاهر نمىشود مگر آنكه آن طايفه البتّه بجهنّم روند واين طايفه البتّه ببهشت ، وممكن است كه باعتبار اين باشد كه آن طايفه البتّه ايمان نياورند با وجود اختيار وقدرت بر آن ، واين طايفه البتّه ايمان آورند با وجود قدرت واختيار بر خلاف آن ، نه آنكه أصل خلقت هر يك از طينتين موجب برگشتن بآن طينت باشد تا اين كه مجبور سازد ايشان را بر أموري چند كه باعث برگشتن بآن طينت باشد مثل ايمان وعدم ايمان وهر گاه صريح نباشد در هيچ يك أزين وجوه پس بايد كه بر وجه اوّل محمول شود كه مخالفتي با عقل ندارد نه بر أحد وجهين آخرين كه منافى حكم عقل است باعتبار اين كه بنا بر آنها امر ثواب وعقاب معقول نشود وپوشيده نيست نيز كه برگشتن طايفهء اوّل بجهنّم باعتبار اينست كه عدم ايمان يا عداوت أهل بيت صلوات اللّه عليهم سبب آن شود وهيچ چيز مانع از آن نشود زيرا كه قبول همهء خيرات مشروط است بايمان با عدم عداوت أهل بيت پس هر گاه آن شرط نباشد هيچ چيز از ايشان در حقيقت خير نباشد وسودى ندهد ، واگر سودى دهد مجرّد تخفيفى باشد در عذاب نه آنكه مانع شود از أصل دخول در جهنّم وامّا برگشتن طايفهء دويم البتة ببهشت ممكن است كه باعتبار اين باشد كه حق تعالى با وجود ايمان عفو كند گناهان ديگر را چنانكه در بعضي أحاديث واقع شده ، يا باعتبار اين كه مؤمن آخر توفيق توبه يابد وگناهان أو بسبب آن عفو شود ، يا مراد اينست كه عاقبت امر ايشان البتّه بهشت باشد هر چند از گنهكاران بعد از مدّتى باشد فراخور گناهان ايشان ، واللّه يعلم .
حديث ششم
اينست كه روايت كرده از صالح بن سهل « 1 » كه گفته : گفتم بحضرت أبى عبد اللّه يعنى امام جعفر صادق صلوات اللّه وسلامه عليه :
هامش
( 1 ) حديث ششم باب طينة المؤمن والكافر از كتاب ايمان وكفر كافى است وتمام سند چنين است ( ج 2 مرآة العقول چاپ طهران ، ص 4 ) : « محمّد بن يحيى ، عن أحمد بن محمّد بن محمد بن خالد ، عن صالح بن سهل قال قلت لأبي عبد اللّه عليه السلام ( الحديث ) » .