10986
يسير الأمل يوجب فساد العمل .
اندك أمل لازم مىسازد فساد عمل را .
وظاهر صحّت اين نسخه است واين كه در نسخهها سهوا از « يوجب » تا « يوجب » از قلم افتاده است .
10987
يسير يكفى خير من كثير يطغى .
اندكى كه كافى باشد بهترست از بسيارى كه طغيان آورد .
10988
يسير الدّنيا يكفى ، وكثيرها يردى .
اندك دنيا كافيست وبسيار آن هلاك ميكند يا مىاندازد ، يعنى در هلاكت يا زيان وخسران .
10989
يسير الحقّ يدفع كثير الباطل .
اندك حقّ دفع ميكند بسيار باطل را .
10990
يسير العلم ينفى كثير الجهل .
اندك علم نيست ميكند بسيار جهل را .
10991
يسير العطاء خير من التّعلّل بالاعتذار .
اندك عطا بهترست از مشغول شدن بعذر گفتن ، يعنى هر گاه سائل را باندك عطائي روانه توان كرد آن بهترست از اين كه هيچ ندهد ومشغول عذر گفتن شود وقدرى أوقات خود را در آن صرف كند ، يا اين كه هر گاه عطاى زياد ميسّر نباشد از كمي عطا شرم نبايد كرد وآن را باعث بر منع نبايد نمود « 1 » ، زيرا كه عطاى كم
هامش
( 1 ) سعدى در اين باب بسيار نيكو سروده است :« جوى باز دارد بلائي درشت * عصائى شنيدم كه عوجى بكشت »توضيح آنكه تنكير مستفاد از ياء وحدت در « جوى » و « عصائى » دالّ بر تحقير وتصغير است وتنكير مستفاد از ياء وحدت در « بلائي » ( زيرا تقييد آن بدرشت قيد تأكيديست نه تأسيسى ) و « عوجى » براي تعظيم است از قبيل :« له حاجب عن عن كلّ أمر يشينه * وليس له عن طالب العرف حاجب »زيرا كه تنكير در حاجب اوّل براي تعظيم است ودر حاجب دوم براي تصغير وتحقير يعنى أو را از هر امر ناپسندى حاجبى بزرگست كه باز مىدارد وى را از ارتكاب آن ليكن از طالب جود واحسان وبذل وبخشش هيچگونه مانعى ولو حقير وكوچك باشد در كار نيست پس معنى شعر سعدى اينست كه : صدقهء اندك بلائي بزرگ را دفع ميكند چنانكه عصاي حضرت موسى عليه السلام كه عصاي معمولى بود بطورى كه آن حضرت كه مستوى الخلقة ومستقيم القامه بوده بدست مىگرفته است مثل عوج بن عنق را كه باقيمانده از قوم عاد بود وعظم جثّهء افراد آن قوم نيز بشهادت أرباب تواريخ وسير وكتب أحاديث واخبار معروف است كشت ونابود ساخت زيرا قتل عوج بدست حضرت موسى عليه السلام بوده كه با عصاي خود وى را كشته است .
أبو المحاسن جرجانى ( ره ) در جلاء الأذهان ضمن تفسير آيهء 12 سورهء مباركهء مائده ترجمهء حال عوج بن عنق را بطور مستوفى بيان كرده ونسبت بقتل أو چنين گفته است ( ج 2 ، ص 338 ) : « آنكه عوج بن عنق بيامد وبلشكرگاه موسى بنگريد وبر طول وعرض آن ، پارهء سنگ از كوه ببريد وبر سر گرفت به آن كه تا بشب بر لشكر گاه موسى زند خداى تعالى مرغى را فرستاد تا پارهء الماس در منقار گرفته تا پيرامن وگرد بر گرد سر أو بسفت تا آن پارهء كوه در گردن أو افتاد بمانند طوقى خواست تا از گردن بر آرد نتوانست أسير گشت حق تعالى وحى كرد بموسى كه اى موسى درياب دشمنت را موسى بيامد وأو را چنان ديد عصا بر آورد وبالاى عصا ده گز بود وبالاى موسى ده گز وده گز برجست بر هوا وعصا بر كعب أو زد وأو را از آن زخم بيفتاد وآن كوه در گردن أو بر نتوانست خاست بني إسرائيل بشتافتند وتيغ ونيزه درو نهادند وأو را بكشتند وسرش ببريدند گفتند كه :
استخوانهاى أو چند سال پل رود نيل كرده بودند » .