نيست لذّتى با مكدّر كردن ، مراد اينست كه لذّتهاى دنيوي كه غالب اينست كه آميخته بكدوراتند وعاقبت البتّه مكدّر وتيره ميشوند بزوال ومرگ « 1 » ، لذّتى نيست ، لذّت لذّتهاى اخرويست كه آميخته بكدورات وتيرگى نيست واز عقب نيز كدورتى ندارند .
10499
لا حياء لحريص .
نيست شرمى از براي هيچ حريصى .
10500
لا حقّ لمحجوج .
نيست حقّى از براي محجوجى ، « محجوج » كسيست كه مغلوب باشد بحجّت ومراد اينست كه هر گاه دو كس با يكديگر نزاع داشته باشند ويكى غلبه كند بر ديگرى بحجّت وحجّتى بر أو تمام كند حق با آن غالب باشد ومغلوب را حقّى نباشد .
10501
لا رأى للجوج .
نيست رائى از براي لجوجى ، يعنى اعتمادي بر رأيهاى أو نيست زيرا كه باعتبار لجاجتى كه دارد هر كارى را كه پيش گرفت رأى أو انجام رسانيدن آنست خواه صواب باشد وخواه باطل ، يا اين كه أو را رأيي نمىباشد بلكه باعتبار لجاجتى كه دارد هر كارى را كه پيش گرفت بىاختيار سعى ميكند در انجام آن وتأمّل وتفكّرى نمىكند در آن باب كه أو را رأيي در آن باب بهم رسد .
10502
لا حلم كالتّغافل .
نيست حلمى مانند تغافل يعنى بهترين حلم تغافل كردنست از گناه وتقصير كسى وخود را چنان نمودن كه غافلست از آن وآگاه نشده بر آن .
10503
لا عقل كالتّجاهل .
هامش
( 1 ) مناسب اين سخن است قول شاعر :« لا طيب للعيش ما دامت منغّصة * لذّاته بادّكار الموت والهرم »