تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح آقا جمال خوانسارى بر غرر الحكم ودرر الكلم ( فارسي ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
بيايد نرسيده ، خصوصا هرگاه بسبب آن محروم گردد از آلاى بهيه « 1 » ونعماى سنيه آخرت كه پاينده وجاويدست . وممكن است كه كلام نفرين باشد بر كسى كه همين دنيا اميد وحاجت أو باشد باين كه نوميد گردد اميد ومطلب أو ، وچون غرض از أمثال اين نفرينها طلب حتمي وقوع متعلق آنها نيست بلكه مجرّد اظهار بدى آن امرى كه نفرين باعتبار آن مىشود واين كه آن سبب استحقاق نفرين باشد ، پس اگر گاهى نوميدى واقع نشود منشأ اشكالى نمىشود .

5087

خذ العفو من النّاس ، ولا تبلغ من أحد مكروهه . فرا گير عفو را از مردم ، ومرس از احدى بمكروه أو . ممكن است كه خطاب بكسى باشد كه مىفرستاده أو را آن حضرت عليه السلام بگرفتن زكاة ، ومراد اين باشد كه : بگير از صاحبان أموال آنچه را ايشان خود بخوشى ورضا بدهند . و « مرس از احدى مكروه أو را » ، يعنى مگير از كسى آنچه را أو مكروه داشته باشد دادن آنرا وبكراهت بدهد ، وممكن است كه خطاب عامّ باشد ومراد اين باشد كه : فرا گير يعنى شيوه وطريقه خود كن عفو كردن از مردم وگذشتن از تقصيرات ايشان را . و « مرس از احدى مكروه أو را » يعنى مكن نسبت بكسى امرى را كه أو ناخوش دارد ومكروه أو باشد .

5088

خليل المرء دليل على عقله وكلامه برهان فضله . دوست مرد دليل است بر عقل أو ، وسخن أو برهان فضل اوست . يعنى دوست هر كسى نشان عقل وبي عقلي اوست ، واز آن استنباط عقل وبي عقلي أو مىتوان كرد « 2 » ، چه اگر أو نادان باشد اين نشان بي عقلي كسى است نيز كه أو را دوست
هامش
( 1 ) مراد به « آلاء بهيّه » نعمتهاى پر ارزش است وهمچنين است « نعماء بهيّه » . ( 2 ) چنانكه معروف است :« عن المرء لا تسأل وسل عن قرينه * فكلّ قرين بالمقارن يقتدى ». در بعضي از كتب حكايتى در پيرامون اين بيت آورده اند كه خلاصه آن اينست : گويند : گروهى از دزدان وراهزنان ساليان سال مشغول دزدى وراهزنى بودند ومردم بايشان دست نمىيافتند تا بالآخرة بدست أميري ( گويا عضد الدولة بوده است ) گرفتار شدند أمير يك يك ايشان را استنطاق مىكرده وبعد از ثبوت جرم أو دستور قتل وى را صادر ميكرد ، چون نوبت بيكى از ايشان رسيد الحاح وزارى در گرفته واظهار داشت كه : أيها الأمير من دزد نيستم وربطى با اين قوم ندارم من در ضمن أهل قافله كه از شهري بشهرى مىرفتند ودر دست اين دزدان گرفتار شده وبقتل رسيدند بودم چون خوش آواز بودم ودزدان از اين موضوع باخبر شدند مرا براي تغنى وآوازه خوانى پيش خود نگاه داشتند ، أمير گفت : اگر راست ميگوئى براي ما تغنى كن ، آن مرد ابياتى خواند كه از آن جمله همين بيت بود كه معنى آن اينست : « از خود مرد مپرس كه چكاره هستى وپيشه وشغلت چيست ؟ بلكه از قرين ورفيقش بپرس ، زيرا كه هر كس با همجنس خود آمد ورفت وافت وخيز ميكند يعنى ملاحظه حال هر كس را بملاحظة حال همنشين أو بكن كه اين بهترين معرّف اوست » چون أمير اين بيت را شنيد پرسيد كه چند سال است تو در دست اينان گرفتار بودى ؟ گفت : ساليان متمادى است ، گفت : بايد گردن ترا نيز بزنم زيرا اگر از اين گروه نبودى وميل بكار ايشان نداشتى در ظرف اين چند سال مىتوانستى ايشان را غافل كرده وفرصتى بدست آرى وفرار كنى تا از دست ايشان خلاص شوى وچون اين كار را نكرده معلوم مىشود كه همكار وهمفكر ايشان بوده ، پس بحكم اين بيت دستور قتل وى را نيز داد . وبفارسى نيز در اين باب نيكو سروده‌اند :« تو اوّل بگو با كيان زيستى * پس آنگه بگويم كه تو كيستى ».