و خداوند متعال فرشتهاى براى او موكّل ساخت كه هر روز عصر ، غذاى او را مىآورد . و بعد از رفتن او ، بيست سال درنگ كردند و در اين مدت قطرهاى باران بر آنان نباريد . وقتى كه طاقتشان سر آمد و به سوى خداوند توبه كردند ، خداوند ادريس را فرمان داد كه نزد آنان برگردد « 1 » .
( 1 ) و همچنين امام زمان - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - وقتى كه مردم منحرف شدند ( عيبجوئى كردند ) از ميان آنان خارج و از نظرها پنهان شد . و هنگامى كه روزگار بر آنان سخت مىشود و مردم بد سرشت مسلط و زمين را پر از ظلم مىكنند ، حضرت به سويشان برمىگردد و ظهور مىكند .
ادريس پيامبر - عليه السّلام - وقتى كه به شهر و آباديش برمىگشت به دودى كه از بعضى از خانهها بلند بود مىنگريست . به طور ناگهانى بر پيرزن كهنسالى كه مشغول پختن دو قرص نان بر روى تابهاى بود ، وارد شد . به او گفت اين غذا را به من به فروش ، پيرزن قسم خورد كه غير از اين دو قرص نان كه يكى براى خودم و ديگرى براى پسرم است چيزى ندارم .
ادريس گفت : پسرت كوچك است و نصف قرص نان او را كافيست . پيرزن يك قرص نان خورد و قرص ديگر را دو نيم كرد و نيمى براى پسرش و نيمى را به ادريس فروخت ، وقتى پسرش چنين ديد آشفته و پريشان شد و آنقدر گريه كرد تا مرد .
پيرزن به ادريس گفت : اى بندهء خدا ! پسرم را كشتى چون تو باعث شدى او بخاطر غذايش جزع و فزع كند .
ادريس گفت : من با اجازهء خداوند او را زنده مىكنم . آنگاه بازوى بچه را گرفت و گفت : اى روح و جانى كه از بدن اين بچه خارجشدهاى به اذن خداوند برگرد . من ادريس هستم ، وقتى كه خداوند متعال آن كودك را زنده كرد ، پيرزن بيرون رفت و گفت : اى مردم ! اين شخص ادريس است . سپس ادريس به سوى
هامش
( 1 ) بحار : 11 / 271 ، حديث 2 .