( 1 ) 102 - تبع بن حسان « 1 » به يثرب حمله برد و 350 نفر از يهوديان را كشت و خواست كه آنجا را خراب كند و از بين ببرد . پيرمردى از يهود كه 250 سال داشت ، برخاست و به او گفت : پادشاها ! مثل تو سخن باطل را قبول نمىكند و مردم را از سر خشم نمىكشد . و تو نمىتوانى اينجا را خراب كنى . پرسيد : چرا ؟
گفت : چون پيامبرى از فرزندان اسماعيل از اينجا ظهور مىكند . در اين هنگام تبع از آنها دست كشيد و با يهوديان به مكّه رفت و خانهء كعبه را با پرده پوشانيد و به مردم احسان داد . و اين شعرها را سرود :
شهدت على احمد انّه * رسول من اللَّه بارئ النسم
فلو مدّ عمرى الى عمره * لكنت وزيرا له و ابن عم « 2 » و « 3 »
داستان شير دادن پيامبر ( ص ) از زبان حليمه
( 2 ) 103 - وقتى پيامبر به دنيا آمد ، عدّهاى از زنان قبيلهء بنى سعد به مكه آمده بودند تا هر يك ، كودكى را ببرند و شير دهند . و حليمه بنت ذويب نيز در ميان آنها بود .
حليمه مىگويد : وقتى با شوهرم آمدم سوار بر درازگوشى بودم و يك شترى داشتيم كه پستانش خشكيده بود . و بچّهاى نيز داشتيم و شيرم او را سير نمىكرد و شب هم از گرسنگى نمىخوابيديم .
وقتى كه به مكّه رسيديم تمام همراهانم بچّهاى پيدا كردند و هيچ كس محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - را نمىبرد ؛ چون او پدر نداشت و يتيم بود و مىگفتند پدر بچّه به دايه پول مىدهد . و براى من جز محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - كودكى نماند .
بناچار او را گرفتم و به كنار اثاثيهء خودم آوردم . وقتى كه شب شد ، پستانهايم پر از شير شدند ! بطورى كه هم محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - و هم بچّهء خودم خوردند و سير
هامش
( 1 ) يكى از پادشاهان يمن بود .
( 2 ) يعنى : گواهى مىدهم كه احمد فرستادهء خداست و اگر تا زمان او بمانم ، وزير او و پسر عمويش مىشوم .
( 3 ) بحار : 15 / 214 ، حديث 28 .