راوى مىگويد ؛ گفتم : اميدوارم كه با آن خوب شود . پس سرگين را آورد و با آب گل آميخت و بر جاى زخم گذاشت ، آنگاه سر زخم باز شد و هر چه چرك و عفونت در آن بود ، بيرون آمد ( و خوب شد ) .
( 1 ) مادر متوكّل را به عافيت پسرش مژده دادند . او هم ده هزار دينار را در كيسهاى گذاشت و مهر كرد و براى امام هادى - عليه السّلام - فرستاد .
روزگارى گذشت . بطحائى نزد متوكل از امام هادى - عليه السّلام - سعايت كرد و گفت : او اسلحه و ثروت زيادى دارد . و متوكل به سعيد حاجب گفت كه شبانه به خانه آن حضرت هجوم برد و آنچه از اسلحه و مال در آنجا يافت همه را بياورد .
ابراهيم بن محمّد مىگويد : سعيد حاجب به من گفت : شبانه به خانهء آن حضرت رفتم و نردبان را گذاشتم و به پشت بام قدم نهادم . وقتى كه مىخواستم از پله پايين بيايم در تاريكى ، پايم از پلهاى به پله ديگر لغزيد و ندانستم چگونه به خانه برسم ؟
ناگهان امام هادى - عليه السّلام - مرا صدا زد و فرمود : اى سعيد ! توقف كن تا چراغ آورده شود . پس شمع آورده شد . پايين آمدم و ديدم جبّهء پشمى در بردارد و عرقچين پشمى بر سر و سجادهاى از حصير ، نزد روى خود و رو به قبله نشسته است .
به من فرمود : اين تو و اين خانه . وارد خانه شدم و تفتيش كردم ، جز كيسهاى با مهر مادر متوكل نيافتم .
باز حضرت فرمود : اين هم جا نماز من ، آن را نيز برداشتم و شمشيرى را در غلافى يافتم ، آنها را برداشتم و نزد متوكل آوردم . وقتى كه چشم متوكل به مهر مادرش افتاد دنبال او فرستاد ، مادرش آمد و در بارهء كيسه دينار ، از او توضيح خواست .
مادر متوكّل گفت : وقتى كه تو مريض بودى من نذر كردم كه اگر عافيت پيدا كردى ، ده هزار درهم از مالم به او بدهم . از اين رو هنگامى كه خوب شدى ، آن مال را به خانهء او فرستادم .
متوكل دستور داد كيسهاى ديگر به آن بيفزايند و به من دستور داد تا كيسه و
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 489
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٤٨٩