رسيدم و او به زبان هندى با من سخن گفت كه خوب نتوانستم به او پاسخ بگويم و مقابلش سطلى پر از سنگريزه بود . يك سنگريزه برداشت و آن را در دهانش گذاشت و مدتى آن را مكيد و بعد به طرف من انداخت . من نيز آن را در دهانم گذاشتم . به خدا سوگند ! هنوز از جاى خويش برنخاسته بودم كه به 73 زبان كه نخستين آن ، زبان هندى بود ، سخن گفتم « 1 » .
غنى شدن ابو هاشم توسط امام على النقى ( ع )
( 1 ) 3 - يحيى بن زكريّاى خزاعى از ابو هاشم نقل مىكند كه : با امام هادى - عليه السّلام - به پشت سامرّا رفتيم تا كسانى را كه مىآيند ، ببينيم . ولى آنان دير آمدند ، پارچهء زير زين را براى امام پهن كردند تا روى آن نشست . و من هم از چهار پايم پياده شدم و او با من سخن مىگفت . و من از تنگ دستى و فقرم ناليدم .
پس حضرت دستش را دراز كرد و يك مشت ، شن برداشت و گفت : اى ابو هاشم ! با اين به زندگى خودت وسعت بده و آنچه ديدى پوشيدهدار .
پس آنها را گرفتم و پوشاندم تا اينكه برگشتيم و نگاه كردم و ديدم مانند طلاى قرمز ، مىدرخشد آنگاه زرگرى را به خانهء خويش دعوت كردم تا اينكه عيار آنها را تعيين كند .
او گفت : طلايى به خوبى آن نديدهام در حالى كه مانند سنگريزه است ، اينها را از كجا آوردهاى ؟
گفتم : از قديم در خانهء ما بوده است « 2 » .
تواضع فرماندهء واثق براى امام هادى ( ع )
( 2 ) 4 - ابو هاشم مىگويد : در مدينه بودم كه « بغا » ( فرمانده قشون ) از آنجا گذشت و در روزگار واثق بود و عربها را جستجو مىكرد . امام هادى - عليه السّلام -
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 50 / 136 ، حديث 17 .
( 2 ) بحار الانوار : 50 / 138 ، حديث 22 .