فرمود : بيرون برويم تا لشكركشى اين ترك را ببينيم .
از شهر بيرون رفتيم و در جايى ايستاديم و قشون او از مقابل ما گذشت . بعد همان ترك آمد . امام هادى - عليه السّلام - با او به تركى سخن گفت . او از اسبش پياده شد و پاى اسب امام - عليه السّلام - را بوسيد .
پس او را قسم دادم و پرسيدم : اين مرد به تو چه گفت ؟
او هم پرسيد : اين پيامبر است .
گفتم : نه پيامبر نيست .
آنگاه آن ترك گفت : او مرا با اسمى كه در كوچكى در مناطق ترك ، به آن ناميده شده بودم ، خواند . در حالى كه هيچ كس تاكنون از آن خبر نداشت « 1 » .
( 1 ) 5 - ابو هاشم مىگويد : نزد امام هادى - عليه السّلام - بودم و آن حضرت آبله گرفته بود . به زبان فارسى به پزشك گفتم : « آب گرفته » ؟
آنگاه به من متوجه شد و لبخندى زد و فرمود : خيال مىكنى فقط تو مىتوانى فارسى تكلم نمايى .
پزشك گفت : فدايت شوم ! تو هم مىتوانى فارسى سخن بگويى ؟
حضرت فرمود : اين فارسى را بلى ، به تو گفت : آبله ، آب گرفته است ! « 2 » .
ابّهت امام هادى ( ع )
( 2 ) 6 - محمّد بن حسن علوى مىگويد : در ايام كودكى با پدرم در كاخ متوكل بودم و مردم زيادى حضور داشتند . و ما در ميان طالبيين ، عباسيين ، سپاهيان و كسان ديگر قرار گرفته بوديم . وقتى كه امام هادى - عليه السّلام - مىآمد مردم براى او پايكوبى مىكردند . ( در آن عصر پايكوبى براى پادشاهان و اشخاص بزرگ ، رسم بود ) تا اينكه حضرت وارد مىشد .
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 50 / 124 ، حديث 1 .
( 2 ) بحار الانوار : 50 / 136 ، حديث 18 .