حضرت فرمود : اى ابو هاشم با اينها باش . با آنها رفتم تا اينكه خرمنگاه جو و مرد سياه را ديديم و از او پرسيديم . اشاره به پشتش كرد كه نيشكر و آن گياه بود . به مقدار نيازمان از او گرفتيم و به خرمنگاه برگشتيم ولى صاحب آن را نديديم . نزد امام رضا - عليه السّلام - برگشتيم و حضرت حمد خدا را به جاى آورد .
طبيب از من پرسيد : اين پسر ؛ فرزند كيست ؟
گفتم : فرزند سيد الأنبياء .
گفت : آيا نزد او از كليدهاى نبوّت وجود دارد ؟
گفتم : بلى ، و ما بعضى از آنها را ديدهايم ولى پيامبر نيست .
گفت : پس جانشين پيامبر است ؟
گفتم : بلى ، اين هست .
اين جريان به گوش رجاء بن ابى ضحاك رسيد ، به همراهانش گفت : اگر بعد از اين هم در اينجا بمانم ، گردنها به سوى او كشيده مىشود ( مردم متوجه او مىشوند ) . پس كوچ كنيد « 1 » .
پرهيز از فخر فروشى
( 1 ) 5 - احمد بن محمّد بن ابى نصر بزنطى مىگويد : من از كسانى بودم كه در موسى بن جعفر - عليه السّلام - توقّف كرده بودند و در امامت امام رضا - عليه السّلام - شك مىكردم ، تا اينكه نامهاى به او نوشتم و چيزهايى را پرسيدم ولى مهمترين مسائل خود را فراموش كردم .
امام پاسخ تمام مسألهها را فرستاد و بعد فرمود : مهمترين مسائل خود را فراموش كردى . پس مستبصر شدم ( امامت ايشان را قبول كردم ) و به او گفتم : اى فرزند رسول خدا ! دوست دارم زمانى مرا به خانهء خويش دعوت كنى كه بدانى از طرف دشمنان ، بر ما خطرى نيست .
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 49 / 117 ، حديث 4 .