پاسخ ، قبل از سؤال
( 1 ) 3 - ابو هاشم مىگويد : جمّال مرا وكيل كرد كه با امام جواد - عليه السّلام - سخن بگويم تا او را در بعضى از كارهايش وارد كند .
گويد : وارد شدم تا با آن حضرت سخن بگويم كه ديدم با عدهاى نشسته است ، از اين رو نتوانستم چيزى بگويم .
حضرت فرمود : اى ابو هاشم ! بخور - و غذا را نزدم نهاده بود - آنگاه بدون اينكه بپرسم فرمود : اى غلام ! به جمالى كه ابو هاشم او را آورده بنگر و ببين چه كار دارد « 1 » .
گل خوردن ابو هاشم
( 2 ) 4 - ابو هاشم مىگويد : روزى با امام محمّد تقى - عليه السّلام - به بستانى وارد شدم ، گفتم : فدايت شوم ! من خيلى گل مىخورم و به آن اشتها دارم ، براى من دعايى بكن .
حضرت مقدارى سكوت كرد و بعد از چند روز به من فرمود : اى ابو هاشم ! گل خوردن را خدا از تو برد .
گفتم : اكنون ، چيزى بدتر از آن ، نزدم نيست « 2 » .
يافتن اموال پنهان شده
( 3 ) 5 - ابو هاشم مىگويد : مردى نزد امام جواد - عليه السّلام - آمد و گفت : اى فرزند رسول خدا ! پدرم مرد و مالى داشت . و چون مرگش ناگهانى بود ، نتوانستم جاى مالش را بدانم و من عيالمند و از دوستان شما هستم پس به دادم برس .
امام جواد - عليه السّلام - فرمود : هنگامى كه نماز عشا را خواندى بر محمّد و آل
هامش
( 1 ) ارشاد مفيد : ص 367 . بحار الانوار : 50 / 42 ، حديث 4 - 8 .
( 2 ) ارشاد مفيد : ص 367 . بحار الانوار : 50 / 42 ، حديث 4 - 8 .