قضيه ، نه ماه گذشت .
( 1 ) روزى بعد از اينكه با هارون غذا خوردم ، به خانه آمدم . وقتى كه وارد خانه شدم ، شخصى كه لباسهايم را نگه مىداشت ، بقچهاى را با نامهاى زيبا كه مهرش خشك بود ، آورد و گفت : هم اكنون اين را شخصى آورد و گفت : وقتى كه سرورت آمد اين را فورى به او برسان .
على بن يقطين مىگويد : نامه را باز كردم ، ديدم كه در آن نوشته شده : « اى على ! اكنون وقت نياز تو به اين قباست » . بقچه را باز كردم و قبا را ديدم و شناختم .
خادم هارون بدون اذن و اجازه وارد شد و گفت : نزد امير مؤمنان بيا .
گفتم : چه حادثهاى رخ داده است ؟
گفت : نمىدانم .
پس سوار مركبم شدم و بر او وارد گشتم و ديدم عمر بن بزيع مقابل او ايستاده است . هارون گفت : قبايى كه به تو بخشيده بودم چه كردى ؟ ! گفتم : امير مؤمنان فراوان به من خلعت دادهاند از قبا و غير آن ، از كدام مىپرسى ؟
هارون گفت : قباى ديباج سياه رومى زر دوخت .
گفتم : گاهى از آن استفاده مىكنم ؛ بعضى وقتها پوشيدهام و در آن چند ركعت نماز خواندهام . و امروز وقتى از نزد امير مؤمنان برگشتم آن را خواستم تا بپوشم .
هارون به عمر بن بزيع نگاه كرد و عمر گفت : دستور بده كسى را بفرستند تا آن را بياورند .
من نيز خادمم را فرستادم تا اينكه آن را آورد . وقتى كه هارون آن را ديد ، گفت : اى عمر ! ديگر سزاوار نيست از تو در بارهء على حرفى را بپذيريم . و دستور داد كه پنجاه هزار درهم به من بدهند . درهمها را با قبا به خانه آوردم .
على بن يقطين مىگويد : آن سعايتكننده پسر عمويم بود كه خدا را شكر مىكنم كه رويش را سياه گرداند و تكذيبش نمود « 1 » .
هامش
( 1 ) ارشاد مفيد : ص 329 . بحار الانوار : 48 / 59 ، حديث 72 .