اسماعيل گفت : آيا چيزى مىبينيد ؟
حضرت فرمود : شما را باد سياهى ظلمانى خواهد گرفت كه بعضى از شتران را پرتاب مىكند پس پايين بياييد . و سپس باد سياهى آمد و خودم ديدم كه شتر ما - كه پشتش محملى بسته بوديم تا اينكه من و برادرم بر آن سوار شويم - برخاست و با محمل به پهلو افتاد « 1 » .
اصحاب احقاف
( 1 ) 6 - مهدى ( خليفه ) دستور داد كه در نزديكى منزل « قبر العبادى » چاهى را براى رفع عطش حاجيان حفر نمايند ، تا اينكه بيشتر از صد قامت كنده شد . در حال كندن بودند كه دريچهاى باز شد كه در آن هوا بود و فهميده نمىشد قعر آن چيست ؛ چون تاريك بود و باد نيز زوزه مىكشيد ، دو مرد را با طناب به پايين فرستادند ، وقتى بيرون آمدند ، رنگشان تغيير كرده بود و گفتند : صداى هوايى شنيديم و خانههايى را ديديم و مردان ، زنان ، شتر ، گاو و گوسفند مشاهده كرديم كه وقتى دست به آنها مىزديم ، غبار مىشدند . مهدى ( خليفه ) از فقها در اين مورد پرسيد ولى هيچ كدام نتوانستند پاسخ بدهند . امام كاظم - عليه السّلام - نزد مهدى آمد و مهدى آن را از حضرت پرسيد .
حضرت فرمود : آنان « اصحاب احقاف » و باقى ماندهء قوم عاد بودند كه زمين ، آنان را در خود فرو برد و سخنانى مانند آن دو مرد فرمود .
حكايت جالب على بن يقطين و هارون الرشيد
( 2 ) 7 - ابراهيم بن حسن از على بن يقطين نقل مىكند كه : روزى نزد هارون الرشيد بودم كه هدايايى از پادشاه روم رسيد و در ميان آنها قباى ديباج سياهى بود كه بهتر از آن را نديده بودم . هارون ديد كه من به آن نگاه مىكنم ، آن را به من بخشيد و من هم آن را براى ابو ابراهيم امام كاظم - عليه السّلام - فرستادم و از اين
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 48 / 59 ، حديث 70 .