حضرت مجددا فرمود : برو و طلب معرفت كن . او چون مرد ديندارى بود ، در پى امام كاظم - عليه السّلام - روان شد تا اينكه حضرت به يكى از املاكش رفت . در راه ، ايشان را ملاقات كرد و گفت : اى فرزند رسول خدا ! من خدا را شاهد مىگيرم كه محتاج تو هستم . پس مرا بر آنچه كه شناختش بر من لازم است راهنمايى كن .
پس امام كاظم - عليه السّلام - امامت امير مؤمنان و حقانيت او را بعد از رسول خدا و امامان بعدش تا امام صادق را براى او گفت و سپس سكوت كرد .
آن مرد گفت : فدايت شوم ! امروز امام كيست ؟
فرمود : اگر بگويم قبول مىكنى ؟
گفت : بلى .
فرمود : من هستم .
آن مرد گفت : به چه چيزى استدلال مىكنى ؟
حضرت فرمود : به سوى آن درخت برو - و به درختى در آنجا اشاره كرد - و به او بگو : موسى بن جعفر - عليه السّلام - به تو مىگويد : بيا .
مىگويد : درخت را ديدم كه زمين را شكافت و آمد و جلو آن حضرت ايستاد و بعد حضرت اشاره كرد و درخت برگشت .
پس آن مرد به امامت امام كاظم - عليه السّلام - هم اقرار كرد و خاموشى و عبادت را در پيش گرفت . و قبل از آن خوابهاى خوب و زيبا مىديد و گاهى هم در مورد او كسان ديگر ، خواب مىديدند . ولى بعد از آن ، خواب و رؤيا قطع شد . پس امام صادق - عليه السّلام - را در خواب ديد و از قطع شدن رؤيا شكايت كرد .
حضرت فرمود : غمگين مباش ، وقتى كه ايمان در قلب مؤمنى رسوخ كرد ، رؤيا از او برداشته مىشود « 1 » .
نامهء امام كاظم ( ع ) به احمد بن عمر
( 1 ) 2 - احمد بن عمر حلال روايت مىكند : از « اخرس » شنيدم كه امام كاظم
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 61 / 188 ، حديث 54 .